اساتید فن و هنر

ارتباط با ما

 برای ارتباط با شما و موارد درخواستی شما عزیزان شماره تلفن و نام خود را در قسمت نظرات گذاشته تا در اسرع وقت با شما تماس حاصل شود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 7:27  توسط هانی  | 

آلبوم استثنائی وا دل من از مرضیه

اگر تاکنون موفق به دریافت آلبوم وا دل من از بانو مرضیه نشده اید با ما تماس بگیرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:26  توسط هانی  | 

كنسرت جديد خانم مرضيه در سالن المپياي پاريس (27 فروردين 85)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:4  توسط هانی  | 

ماهور سل؟

آيا ميدانيد ماهور سل چيست و چه فرقي با ماهور دو يا فا دارد ؟
اصولا طبق تئوري مي توان هر دستگاهي را از هر پرده اي آغاز کرد و آنچه که در اجراي يک قطعه موسيقي مهم است رعايت فواصل موسيقايي است و اگر فقط اين فاصله ها درست اجرا شوند آهنگ صحيح به گوش ميرسد .
اکنون اين سوال پيش مي آيد که اصولا چه نيازي است که يک آهنگ ر ا در مايه هاي ديگر بنوازيم ؟
شايد براي شما پيش آمده باشد که بخواهيد يک آهنگ را همراه خواننده بخوانيد ولي بعضي قسمت ها از توان حنجره شما خارج بودند . اصولا هر کسي داراي محدوده صوتي خاصي است که با ديگران فرق دارد بنابراين آهنگسازان و تنظيم کنندگان تصنيف ها با توجه به توانايي خواننده قطعه را در مايه اي مينويسند که او بتواند آن را اجرا کند .
مثلا در دوره قاجار هنگام کوک کردن ساز کمانچه براي خوانندگان زن گوشي ساز را به سمت چپ ميچرخاندند تا کوک سيم را زيرتر کنند چون صداي زنها از مردها زيرتر است و اصطلاح چپ کوک براي زنها و راست کوک براي مردها از اين دوره به يادگار مانده است .
يکي ديگر از مزاياي کوک هاي گوناگون سازها اين است که :
مثلا در سه تار اگر بخواهيم بيات اصفهان سل بنوازيم نت فا ، ديز ميشود و اگر سيم هاي سه تار دو-دو-سل-دو کوک باشند براي نواختن فا ديز در بم انگشت گذاري به علت فاصله پرده سل سيم زرد و فا ديز سيم بم کمي مشکل ميشود ولي اگر سه تار را دو- دو –ر- ر کوک کنيم اين فاصله براي انگشت گذاري راحت تر ميشود ولي البته دقت کنيد اين تنها دليل براي اين تغيير کوک نيست و اين کار مزاياي ديگري نيز دارد از جمله هنگام اجراي چهار مضرابها قابليت هاي خوبي در اختيار نوازنده قرار مي دهد که در آينده درباره آن گفتگو خواهيم کرد .
براي نمونه نت تصنيف مرغ سحر ساخته مرتضي ني داوود بر اساس کتاب آقاي ذوالفنون در ماهور دو (دو – سل – دو – دو)و سل ( دو –سل – ر –ر )و فا( دو- فا –دو –دو) نوشته شده است که مي توانيد با اجراي آنها مطلب فوق را بهتر درک کنيد.





+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 8:51  توسط هانی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 14:8  توسط هانی  | 

قطعه ای طلائی در پازل موسیقی پاپ ایران

گاهی اوقات صحبت از بعضی هنرمندان ما را بر آن می دارد تا گوشه هایی از تاریخ را ورق بزنیم گوشه هایی درخشان از تاریخ هنر ایران . از هنرمندی می گویم که صحبت از او یعنی صحبت از یکی از نام آوران و پیشگامان عرصه موسیقی پاپ ایران . اگر بخواهیم از او بگوییم و حق مطلب را ادا کرده باشیم باید از "دوران طلایی تحول ترانه درایران"، "تاریخ موسیقی پاپ ایران"، "دوران انزوای موسیقی" و "تولد دوباره موسیقی" نیز سخن به میان بیاوریم. و مسلما همه اینها در این سطور نمی گنجد. اما اگر بخواهیم فقط تا حدودی حق مطلب را درمورد این هنرمند نوگرای موسیقی پاپ ایران ادا کرده باشیم بهترین دورانی که میتوان از آن سخن گفت مختصری از دوران تحول ترانه در ایران است . دورانی طلایی که برای همه ما چه جوانهای گذشته و چه جوانهای امروز یاد آور نامهای بزرگی از آهنگسازان ترانه سرایان و آوازخوانان بنام این مرزو بوم است. دوران طلایی تحول ترانه در ایران از اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 آغاز می گردد، در این دوران ایران تحولات چشم گیری را در بسیاری از رشته های هنری شاهد بود تحولاتی که به پیکره ترانه ایران نیز سرایت کرد. اتفاقاتی که حتی دید عامه مردم را نیز تغییر داد وسلیقه مردم را به سوی نوعی ترانه نوین و معترض گرایش داد. اینکه منشاء این تحول از کجا بود و اولین ترانه سرایان، آهنگسازان و آوازخوانان این سبک از ترانه چه کسانی بودند در این بحث نمی گنجد. اما لازم است از ترانه "مرد تنها" با شعر شهیار قنبری و آهنگسازی اسفندیار منفرد زاده برای فیلم "رضا موتوری " به کارگردانی مسعود کیمیایی نام برد که با صدای جاودانه مرحوم "فرهاد مهراد" اجرا شد، که به اعتقاد صاحبنظران اولین ترانه معترض در ترانه نوین ایران است اما کافی است همین قدر بدانیم که ترانه نوین ایران نه تنها توانست در آن فصل از تاریخ هنر ایران نظر و سلیقه عامه مردم را به خود جلب کند بلکه این تنها یکی از پیشامدهای این تحول بود، این نوع ترانه معترض علاوه بر عامه مردم توانست نظر روشنفکران آن زمان را هم به خود جلب کند. از این نکته می توان دریافت که هنرمندان آن فصل از تاریخ هنر ایران چه کردند و چه شناسنامه درخشانی را برای ترانه ایران ایجاد کردند، شناسنامه ای که به عنوان کارنامه ای درخشان نامهای ماندگاری از ترانه سرایان، آهنگسازان و آوازخوانان را در خود جای داده است. یکی از هنرمندان نوگرای آن زمان که امروز هم در این عرصه فعالیت دارد استاد "تورج شعبانخانی" است. هنرمندی که کار حرفه ای خود را از اواخر دهه 40 آغاز کرد. وی زمانی وارد عرصه موسیقی ایران شد که راه پر پیچ و خم تحول ترانه درایران در حال شکل گیری بود و گام برداشتن در این راه نیاز به نبوغ، نوگرایی و مسئولیت پذیری داشت. اولین کار حرفه ای استاد دو ترانه "آدمک" و "پروانه من " بود که در قالب جدیدی از پاپ برای فیلمی به نام "آدمک" نوشته شد. فیلمی که خود متفاوت از فیلمهای رایج آن زمان بود به کارگردانی مرحوم "خسرو هریتاش" آدمک که شعر آن هم سروده خود استاد بود توانست در تاریخ موسیقی کشورمان در کنار کارهایی چون "جمعه" ،"هفته خاکستری" ،"بوی خوب گندم" ،"نیاز" ،"خونه" و... به عنوان یکی از ترانه های نوین و معترض آن زمان جای بگیرد. این شروع برای جوانی نوزده ساله شروعی آرمانی بود. حضوراین هنرمند در عرصه موسیقی ایران با خود موجی را به همراه داشت که به همراه این موج تعدادی هنرمند جدید نیز وارد این عرصه شدند هنرمندانی که برای اولین کارهای خود از تکیه گاه محکمی که همان استاد تورج شعبانخانی بود برخوردار بودند. کارهایی که هنوز هم در اذهان جوانان دیروز و امروز زنده است کارهایی چون "همسفر"، "تکیه گاه"، "نازی نازکن"، "گلهای کاغذی" و... حضور مجدد استاد شعبانخانی در عرصه موسیقی پاپ ایران بعد از انزوای چندین ساله موسیقی بازهم همان اتفاق دهه 50 را تکرار کرد، باز هم همان گام رو به جلو و باز هم نوگرایی و خلق آثاری ماندگار چون "بهاربهار"، "دیگه دیره"، "دل سپرده"، "برگ وباد"، "خسته" و... آلبومهایی چون "غزل"، "مثل هیچکس" و... و باز هم همان موج و مطرح شدن هنرمندانی که بی شک بدون استاد اینچنین به شهرت دست پیدا نمی کردند. وی همواره تعهد خود را به ضوابط یک ترانه خوب که از نظر من همان احترام به مخاطب ،انتخاب شعری مناسب و غوطه نخوردن در ابتذال و بی مایگی است را حفظ کرد ، خواه این ترانه ترانه ای عاشقانه باشد، خواه اعتراضی یا هر مضمون دیگری، اگر به جایگاه شعر در آثار استاد نگاه کنیم حتما این تعهد را بیشتر خواهیم دید. بطور مثال استفاده از شعرهای لطیف و پر احساس "فرهاد شیبانی"و یا نمونه بارز آن آلبوم ماندگار "غزل" با شعرهای شاعر معاصراستاد "محمد علی بهمنی" و آهنگسازی و خوانندگی خود ایشان . اگر قسمتی از تاریخ موسیقی ما را نامهایی چون "فریدون فروغی"، "ستار"، "ابی"، "مازیار" و... تشکیل میدهد نباید فراموش کرد که این نامها چگونه در عرصه موسیقی ایران جاودان شدند. و با آثار کدام آهنگساز به شهرت رسیدند و در بین مردم مطرح شدند. اما از آنجا که آهنگساز در عرصه موسیقی ایران همیشه دردرجه دوم اهمیت، بعد از خواننده قراردارد هیچگاه آنطور که باید و شاید نامی از آهنگسازان عرصه موسیقی ایران برده نشده و آنگونه که شایسته است به هنر این قشر از هنرمندان ایران پاسخ داده نشده . متاسفانه استاد شعبانخانی هم از این مناسبات بی نسیب نبوده و این خوشایند نیست که اکثر مخاطبان عام موسیقی پاپ ایران ایشان را با کار "بهار بهار" می شناسند درصورتی که این کار تنها یکی از چندین کار ماندگارایشان است ، کاری است که یک تجربه بیست و چند ساله پشت آن خود نمایی میکند . نمی توان از استاد شعبانخانی صحبت کرد و از دوران انزوای موسیقی ایران حرفی به میان نیاورد دورانی که نشان داد معدودند هنرمندانی که بخاطر عشق به وطن بمانند و بهای این عشق را نیز پرداخت کنند . تعهد استاد تنها در ماندن و نرفتنش خلاصه نمی شود. انتخاب راه سخت در برهه ای از زمان که دو گزینه سخت و آسان پیش روست به معنی ماندن یا رفتن از هر هنرمندی بر نیامد، انگشت شمارند هنرمندانی که از این دو گزینه همان را انتخاب کردند که او کرد و انتخاب آن گزینه چه سخت مینمود، انتخاب سالهای تنهایی و خانه نشینی ... استاد در مقدمه کتاب "خفته در تنگنا" درباره مرحوم فریدون فروغی می نویسد : "او حاصل یک دهه اوج و دو دهه انزواست" از نظر من استاد شعبانخانی حاصل یک دهه اوج و دو دهه ایستادگی صبر و رویارویی با ناملایمات است . موسیقی یکی از بهترین و رساناترین قالب های فرهنگی برای بیان بسیاری از مفاهیم ارزشی و انسانی است، معدودند هنرمندانی که از این قالب به نحو مطلوبی استفاده کرده و در جهت رشد و اعتلای فرهنگی این مرز و بوم تلاش کردند. اگر استاد در کتاب "نام آوران موسیقی پاپ" می گوید: "موسیقی هنری است مقدس و برای ورود به این عرصه باید روح را به عنوان سرمایه در دست داشت" خود نیز به آن اعتقاد داشته و همواره در آثار خود به آن عمل کرده است . اگراو از نسل" فرهاد" و" فریدون" و قطعه ای ماندگار از پیکره ترانه متحول، دگرگون و نوین ایران است جایگاه این قطعه طلایی در پازل موسیقی پاپ امروز کجاست؟ موسیقی پاپ موسیقی برخاسته از مردم و برای مردم است، تاثیری که این نوع موسیقی بر روی اقشار مختلف جامعه دارد وسیع و گسترده است اگر خواهان جریانی ریشه دار در عرصه موسیقی پاپ ایران هستیم لازمه بی چون و چرای آن استفاده از هنرمندان با تجربه و متعهد است. نوشتن از اساتیدی چون استاد تورج شعبانخانی کاری است بس مشکل این نوشته تنها گوشه هایی ناچیز از تعهد ، نوگرایی و مسئولیت پذیری یکی از متواضع ترین اساتید موسیقی پاپ ایران است. حکایت هنرمندانی چون استاد شعبانخانی روایت ساده و آسان سپری شدن عمر نیست چیزی است فراتر از اینها ، روایت سالها خاطره سازی و حس نوستالژیک غریبی است که با گوش دادن به آثارشان به وجود جوانان گذشته وامروز چنگ می اندازد. اگر "همسفر" بعد از حدود سی سال هنوز همان همسفر است و هنوز برای جوانان گذشته خاطره انگیز و از یاد جوانان امروز نمی رود این ماندگاری اتفاقی نیست . اصلا مگر ماندگاری اتفاقی هم می شود . اگر اتفاقی شد مطمئن باشید عمر کوتاهی خواهد داشت . شاید برای نوشتن این مطالب کمی دیر است اما جای این نوشته ها سالهاست که در بین خیلی از نوشته های ما خالی است اینها را می نویسم که از یادمان نرود آنها که ماندند چرا ماندند...
+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 11:12  توسط هانی  | 

چگونه گوشه های موسیقی را بشناسیم؟

چگونه گوشه ها را بشناسيم ؟ اين پرسش بسياري از نو هنرآموزان است که چگونه مي توان گوشه ها را از همديگر باز شناخت ؟ اصولا مي توان گوشه را به سه دسته تقسيم کرد : 1- گوشه هاي اصلي : که بر يک نت ويژه تاکيد مي کنند . از آنجا که گام هر دستگاهي طبيعتا از هفت نت تشکيل مي شود هر دستگاهي مي تواند داراي هفت گوشه اصلي نيز باشد که هميشه اولين گوشه را که تاکيد بر اولين نت گام ميکند را " درآمد " مي نامند و گوشه هاي ديگر را گذشتگان بر اساسي که علت بسياري از آنها متاسفانه امروزه بر ما نامعلوم است نامگذاري کرده اند . براي مثال نت دوم گام ماهور گوشه " داد " ناميده شده است . ولي البته جاي بعضي گوشه ها نيز مانند جدول تناوبي مندليف که نخست بسياري از خانه هاي آن خالي بود و سپس کشف شد اکنون خالي است براي نمونه استاد وزيري براي نت دوم گام چهارگاه گوشه اي اختراع کرده اند ( نقل قول و اجرا از آقاي کيوان ساکت در برنامه نيستان راديو فرهنگ ) وبژگي گوشه هاي اصلي اين است که خود داراي گوشه هاي فرعي مي باشند مثلا : گوشه چکاوک در همايون شامل ني داوود، گوشه حجار در ابو عطا شامل چهار پاره 2- گوشه هاي مرکب نوازي : از اين گوشه ها براي تغيير دستگاه استفاده ميشود ، مانند : گوشه دلکش در ماهور براي رفتن به شور گوشه شکسته در ماهور و بيات ترک براي رفتن به افشاري گوشه راک در ماهور براي رفتن به بيات اصفهان گوشه عشاق در اصفهان براي رفتن به شور 3- گوشه هاي ريتميک : اين گوشه ها خود بر دو نوع هستند : الف - گوشه هائي که داراي ساختار ملوديک و ريتم هستند و مي توان آنها را در غالب بسياري از دستگاهها و گوشه هاي اصلي ديگر اجرا کرد مانند گوشه هاي : کرشمه و چهار پاره و زنگوله و مثنوي و ساقي نامه و عراق و ... ب – گوشه هائي که داراي ريتم هستند ولي فقط در يک دستگاه و گوشه خاص اجرا مي شوند ، مانند : رامکلي در ابوعطا ، ليلي مجنون و بختياري در همايون ، سوز و گداز در اصفهان ، شهابي و مهرباني در بيات ترک و ... 1- گوشه كرشمه : بطور ساده اين گوشه داراي وزن شعري " مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات " است که مثلا اين اشعار را ميتوان براي آن در نظر گرفت : کهن شود همه کس را به روزگار ارادت مگر مرا که همان مهر اول است و زبادت چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نئي دلبرا خطا اينجاست که ميتوان آن را در همه دستگاه ها و همه گوشه ها اجرا کرد
+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 11:5  توسط هانی  | 

سيمين غانم در شمار آن دسته از خوانندگان متين و به راستي هنر مندي است که دامان خود را از دام شهرت طلبي هاي کاذب و سود جويي هاي جذاب ورچيده و طمع تلخ و شيرين و زهر آگين آن را نچشيد و در غرقاب و گنداب ابتذال دست و پا نزد که اين خود هنري است بسيار زيبا تر از هنر خوانندگي او. سيمين غانم ضمن باز خواني برخي از ترانه هاي قديمي با آهنگسازان بر جسته اي همچون علي تجويدي، همايون خرّم، فريدون شهبازيان و به خصوص فريبرز لاچيني و جواد لشکري، و ترانه سراياني چون فرهاد شيباني و اردلان سر افراز و ... همکاري داشته است که ثمره اين همکاري چندين و چند ترانه زيبا و ماندگار است که متاسفانه به دليل اينکه در مملکت ما شنيدن صداي زن از اختلاسهاي ميلياردي آقاي لاريجاني حرام تر است اين ترانه ها براي ما مهجور مانده اند و در کلکسيون هاي شخصي خاک مي خورند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 8:5  توسط هانی  | 

پرويز صديق پارسي(ياحقي ) پرويز صديقي پارسي در سال 1315در تهران خيابان صفي عليشاه به دنيا آمده. پدر پرويز از مردان روشنفکر و تحصيل کرده زمان خود بود واز آنجا که بيشتر در مأموريتهاي اداري به سر مي برد فرزند کوچک خود را به برادر خانمش حسين ياحقي مي سپرد. از اين رو پرويز از کوچکي در محيط موسيقي رشد کرد وبزرگ شد. او باني لبک کوچکي که در اختيار داشت نغماتي را که در کلاس درس دايي خود مي شنيد تقليد مي کرد. بالاخره دايي موفق شد که خانواده پرويز را متقاعد کند که او را تحت آموزش مستقيم خود قرار دهد. پرويز از 7 سالگي تحت آموزش قرار گرفت و بعد از دوره کوتاهي موفق شد دوه هاي مختلف را بگذراند تا جايي که گاهي اوقات شاگردان قديمي تر از خود را هم راهنمايي مي کرد. منزل حسين ياحقي محل تجمع موسيقيداناني مانند صبا- محجوبي- شهنوازي- تهراني- ظلي وني داوود بود وپرويز از يکايک آنها استفاده شاياني کرد وبر پيشنهاد استاد صبا مدت 2 سال از کلاس ويلون نيز استفاده کرد. يا حقي در کودکي در برنامه خردسالان قطعاتي را اجرا مي کرد. اولين آهنگي که پرويز به دعوات شادروان داوود پيرنيا ساخت تصنيفي بود به نام (اميد دل من کجايي) با صداي بنان که توسط ارکستر گلها اجرا واز راديو پخش شد. از اين پس رفته رفته آهنگساز وتکنوازي پرقريحه شناختهخ شد. او در تکنوازي ويلون تلفيقي از تکنيک قوي واز لطافت وظرافت خاصي برخوردار است که تطابق کامل با حال وهواي موسيقي ايراني دارد.پرويز ياحقي با بسياري از شعرا وتصنيف سازان بزرگ مانند رهي معيري- تورج نگهبان - اسماعيل نواب- صفا ومعيني کرمانشاهي همکاري نزديک داشته ولي در ميان آنان بيژن ترقي دوستي ونزديکي ديرينه دارد. اکثر تصانيف آهنگهاي او سروده بيژن ترقي است. يا حقي با تمام ذرات وجودش به موسيقي عشق مي ورزد و معتقد است که بايد در حفظ و توسعه اين گنجينه گرانبها که يادگار و ميراث اجداد ماست همواره کوشا باشيم. بيژن ترقي شاعر و ترانه سراي نام آشناي معاصر ، نخستين سروده خود را براي ساز ياحقي و روي آهنگ ساخته وي استوار کرد و استاد ترقي ، پس از چهل سال همدلي و همکاري با يا حقي چنين مي گويد : "..... سوابق دوستي و همکاري ما مربوط به زمان هاي دور ، يعني عهد نوجواني ماست . از آنجا که خود من از زمان طفوليت علاقه فوق العاده اي به موسيقي داشتم . در سنين پانزده سالگي به فراگيري ويولون پرداختم . در سال هاي بعد با همه کوششي که در تمرين داشتم ، روزي در اثر برخوردي جالب با يا حقي نوجوان آشنا شدم ، با شنيدن نواي سازش در نخستين جلسه ، آنقدر تحت تأثير قرار گرفتم که ديگر در جعبه ويولون را باز نکردم . او نيز هم چون من ، موجودي درون گرا ، تنها و در بين آشنايان خود بيگانه بود . با دوستي عميقي که رفته رفته نسبت به هم پيدا مي کرديم ، شور و شوق ديگر در دل خود احساس مي کردم .من که سر مست نغمات دل انگيز ويولون او بودم ، گويي آرزوهاي دست نيافتني خود را يافته بودم . چرا که همواره از طنين پنجه هاي سحرانگيز او به ملکوت عشقش . شيدايي پر مي کشيدم و با خود مي انديشيدم که گنجينه ذخائري که او در آستين انديشه هاي خلاق خود دارد ، از کدام نيروي حيات بخش و اکسير جان پرور مايه گرفته که اين چنين در سراسر وجود انسان تأثير مي گذارد . آري . در عنفوان جواني ، بي خبر از بازي سرنوشت که چه نقشي در آن دوستي و محبت بي شائبه خواهد داشت به ياري و مودت يکديگر دل بستيم . من که در آن ايام گاه ، دستي به شعر و مطالعه آثار سخنوران بزرگ ايران زمين مي بردم و سروده هاي خود را براي دوستانم مي خواندم ، مصادف با زماني شد که اولياي راديو ، يا حقي را که بيش از 16 سال نداشت به رهبري يکي از ارکستر هاي راديو منصوب کردند . من که همواره در انديشه بودم که چرا بايد مردم از اين نغمات زيبا محروم بمانند ، از اين خبر بسيار خوشحال شدم . در آن زمان رهبران ارکستر موظف بودند در هر ماه دو قطعه آهنگ نو براي راديو بسازند ، به همين مناسبت رهبر جوان ارکستر دست به ساختن آهنگ زد . روزي با هم صحبت مي کرديم ، از آهنگي که ساخته بود ، سؤال کردم . گفت آهنگش را ساخته ام ، اما نمي دانم شعرش را چه کار کنم . بعد از تأملي گفتم : پرويز جان از براي امتحان هم که شده ، اين آهنگ را به من بده . شايد بتوانم ترانه اي بر روي آن بگذارم . او که از ذوق من نسبت به شعر و شاعري خبر داشت ، بلافا صله پيشنهادم را قبول کرد . آهنگ را گرفتم و درست به خاطر دارم که يک شب تا صبح بيدار نشستم و راز و رمز ترانه را دريافتم ، شعر را تمام کردم و به او دادم . بعد از ضبط و پخش ، با چنان استقبالي روبرو شد که خود ما را دچار حيرت کرد . همين تشويق و استقبال بي نظير وسيله اي شد که تا به امروز ( که نزديک چهار دهه از آن ايام مي گذرد ) ما همچنان به دوستي و همکاري خود ادامه مي دهيم . يا حقي و ويژگيهاي تکنوازي او قبل از ورود يا حقي به جمع نوازندگان راديو ، ويولون سازي بود که بيشتر در ارکستر ها از آن استفاده مي شد و خيلي به ندرت در تک نوازي به کار مي رفت . ليکن با حضور او و طريقه نوازندگي پرشور و حالش و با استفاذه از سيم هاي بم و مهجور ويلون که کمتر از آنها استفاده مي شد ، ويولون و تکنوازي (بخصوص در ميان جوانان ) نقش ارزنده اي به خود گرفت . تأثير گذاري يا حقي به روي ترانه هايم : آهنگهاي ايشان به غير از اورتورهاي بسيار جذاب که از زيباترين قطعات موسيقي معاصر است ، ملوديهاي خود آهنگ نيز از چنان تنوع و تازگي برخوردار است که در هيچ زمان ، از خاطره ها نخواهد رفت . اين آفرينش هاي بديع و پرجذبه و ملوديهايي که از منبع انديشه و قدرت خلاقه وي تراوش مي کرد ، مرا که همچون شمعي در کنار او مي سوختم ، به خلق مضامين تازه هم چون مناظره ها ، تابلوها ، تصويرسازي هاي شاعرانه ايي رهنمون مي شد که ترانه هايي چون : برگ خزان ، به زماني که محبت ، اسير گردباد ، اشک سپهر ، هديه عشق ، مرا نفريبي ، بهار نو رسيده ، مرا تنها نگذاري ، بي خبر ماندي ز حالم ، پنجره اي به باغ گل ، شکايت دل و ده ها ترانه مشهور ديگر که يادگار چند دهه همکاري ما در عرصه هنر شعر و موسيقي معاصر است ، تقديم به مردم هنردوست اين سرزمين شده است . برنامه گلها ، حضور ياحقي ، تاثير او در برنامه : همزمان با تاسيس برنامه گلها ، چهره هاي درخشاني در آسمان هنر موسيقي اين کشور طلوع کردند که هر يک از آن بلندپايگان نقشي ارزنده در جذابيت و شيوايي اين برنامه هاي به ياد ماندني داشتند . ياحقي ، با آن همه شور و شيدايي ايام جواني ، به حق گل سر سبد اين خوان گسترده هنر بود ، زيرا مرحوم داود پيرنيا که خود اديب و موسيقي شناس فرزانه و بنام بود و قدر هنرمندان اين کشور را بخوبي مي دانست ، از آغاز تاسيس برنامه گلها ، دل به کمان سحرانگيز ياحقي بست ، چنانکه در اکثر برنامه ها از ساز شورآفرين و پربار و شيرين او استفاده ميکرد . به همين جهت مجموعه اي از زيباترين قطعات موسيقي و چهار مضراب هاي شيرين و جذاب او که در آرشيو برنامه هاي گلها ثبت و ضبط است ، چنانچه هر يک از اين برنامه ها پشتوانه اي است نفيس و گرانبها براي دلبستگان هنر موسيقي اين کشور ". در فکر اين کار هستم و مي خواهم کنسرت هم بدهم . البته آهنگساز کار در کانادا است و بايد منتظر باشم تا او به ايران بيايد . باز هم ميگويم اين ها همه مشروط بر اين است که پدرم شرايط را براي اين کار مناسب بداند . " بيژن ترقي " تابستان 1378
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 7:58  توسط هانی  | 

ویگن

ويگن سلطان پاپ ايران درگذشت
يکشنبه شب همين هفته رسانه های ايرانی لس آنجلس به نقل از نزديکان ويگن اعلام کردند که اين خواننده نام آور ايرانی در پی بيماری سرطان پروستات و در نتيجه از کار افتادن ريه ها، چشم از جهان فروبست.
دوستانش مدتی هم او را در يک بيمارستان تخصصی در واشنگتن بستری کردند، هر چند با پيشرفت بيماری، او به لس آنجلس بازگشت و در همانجا نيز برای هميشه با دوستانش بدرود گفت.
شرح حال ويگن:
ویگن
ويگن دردريان (der deriyan) در ۲۳ نوامبر سال ۱۹۲۹ (۲آذر سال ۱۳۰۸) يعنی تقريبأ ۷۴ سال پيش در همدان بدنيا آمد .
اولين گيتارش رو در کودکی از يک سرباز روس خريد. ويگن با صدائی غير از صداهای ديگر و ترانه هائی متفاوت از ترانه های سنتی، آغازگر موسقی پاپ ايران شد و در اين راه تا کسب عنوان سلطان جاز ايران پيش رفت.
ويگن بيشتر از نيم قرن آواز خواند و تا پايان، به گفته خودش " آوازه خوان مردم پاک" باقی ماند.
ما ضمن تسليت به خانواده دردريان، اين ضايعه رو به جامعه هنری ايران هم تسليت ميگيم
گفتگو با ژاکلين دختر ويگن
ژاکلين دختر ويگن ميگويد :" ويگن اينقدر فدائی مردم بود که بخاطر کنسرتهای اروپاش قرار جراحيشو عقب انداخت و به اين خاطر سرطان پيشرفت کرد . بعد از اينکه مثانه اش رو برداشتن هم فايده ای نکرد و سرطان رسيد به استخوانش "
"ولی تا آخرين لحظه نگذاشت که ما روحيه مون رو ببازيم. مثل يک قهرمان با دردش جنگيد و حتی آه نکشيد."
"ويگن روزهای آخر رو با خانواده گذروند و فقط در اين دوران بود که ما حس کرديم که پدر داريم چون بيشترعمرش رو مثل يک هنرمند زندگی کرد و هميشه با مردم بود."
"ويگن تا آخرين لحظه آرزو داشت که آخرين کنسرتش رو در ايران در ميدان شهياد ( آزادی) اجرا کنه ولی هيچوقت به آرزوش نرسيد."
پيام ويگن به جوونای ايران اينه:
مثل يک قهرمان بجنگين- بامشکلات زندگی بجنگين . افتخار بيآفرينين. ويگن از مواد مخدر متنفر بود و هميشه تو کنسرتهاش بر ضد مواد مخدر سخن گفت ."
"ويگن واقعأ براش فرق نمی کرد که مردم از چه قوم و نژاد و چه مذهب و باوری باشن، همه براش مثل خانواده اش بودن."
"ويگن فقط پدر ما نبود بلکه پدر همه بچه های عاشق ايران و ايرانی بود. رفتن ويگن فقط غم من نيست غم همه ماست."
ویگن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 9:57  توسط هانی  | 

مرحوم بسطامی

ايرج بسطامی

 زنده یاد ايرج بسطامی خواننده وطن منايرج بسطامی خواننده آواز های اصيل و ترانه های عرفانی که اهل بم بود و برای ديدار پدر و مادر در شهر خود به سر می برد، زير آوار ماند و جان باخت.


ايرج بسطامی در سال ۱۳۳۶در بم به دنيا آمد و تا قبل از بروز زلزله دلخراش اين منطقه، در همين شهر زندگی می کرد. او موسيقی را نزد عموی خود، يدالله بسطامی فرا گرفت سپس برای تکميل آموزه هايش به تهران آمد و از محضر استاد محمدرضا شجريان بهره برد.

سيروس علی نژاد، روزنامه نگار سرشناس، می گويد: "موسيقی را نزد استادان فن از جمله شجريان آموخته بود و وقتی درست آموخته بود، پا به صحنه گذاشته بود. می گفت که موسيقی در خانواده پدری او ريشه دار است. پدرش هنوز در ساعات فراغت ساز می زد. اما خود را بيشتر مديون عمويش يدالله بسطامی می دانست که از نظر او در موسيقی استادی و مهارت داشت. او بود که صدا و ذوق ايرج را به موسيقی کشف کرده بود و از همان نوجوانی شروع کرده بود به آموختن گوشه ها و رديف های موسيقی اصيل به او. اين عمو در اوايل انقلاب فوت شد. پس از مرگ او، ايرج به تهران آمد و نزد استادان و بيشتر از همه خود مشکاتيان موسيقی خواند و کم کم به ميدان آمد."

بسطامی در فعاليت هنری خود با اساتيد ديگری همچون پرويز مشکاتيان، محمدرضا درويشی و کيوان ساکت همکاری داشته است.

وی يک بار در سال ۱۹۹۰به همراه پرويز مشکاتيان به اروپا رفت و کنسرتهای متعددی در سراسر اروپا ترتيب داد. در سال ۱۹۹۴هم به همين منوال با پرويز مشکاتيان همراه شد و به اروپا سفر کرد اماپس از آن در بم گوشه نشين شد.

پرويز مشکاتيان می گويد: "شرايط جاری موسيقی امروز،همه را بی انگيزه و خانه نشين کرده است. بسطامی با اميد و انگيزه ای والا به تهران آمد و تنها به تعالی هنرش می انديشيد، اما پس از چندی ديگر چشم انداز روشنی نديد. آرزوی او داشتن سقفی بود که باران بر سرش نريزد اما آن را هم نداشت."

شهرام ناظری، خواننده سرشناس ايران ضمن اظهار تاسف از بروز ضايعه جبران ناپذير فقدان بسطامی می گويد: "اگر بنا باشد از بهترينهای خوانندگان پس از انقلاب مثالی بياورم ايرج بسطامی را نام می برم. او از ذوق ذاتی خاصی بر خوردار بود و نقطه اميدی در عرصه آواز بعد از انقلاب محسوب می شد."

بسطامی در آلبوم "رقص آشفته" با ترجيع بند "من ماندم تنهای تنها" و در مجموعه "افق مهر"، با "ای خوشا مست و خراب اندر خرابات آمده" بر سر زبانها افتاد.

تصنيف "دلم ای وای دل" سروده خواجوی کرمانی و "خوش نوای بی نوا" از جمله خوانده های وی است که با استقبال دوستداران مواجه شد. مجموعه افق مهر که نخست در کنگره جهانی خواجوی کرمانی اجرا شد. سپس در اروپا طی 26 شب اجرا شد و مورد استقبال قرار گرفت.

عبد الحسين مختاباد،خواننده موسيقی سنتی ايران درباره بسطامی می گويد: "وی تنها خواننده چپ کوک زمان خود بود ( قدرت خواندن گام های بالا را داشت) و به لحاظ جنس و طعم ويژه ای که صدايش داشت در سه يا چهار دهه گذشته بی مانند بود."

مختاباد، معتقد است خواندن مجموعه "موسم گل" که عموما شامل آهنگهای چپ کوک ( گام بالا ) است تنها از عهده بسطامی بر می آمد. او هم به مشکلات مالی و معيشتی ايرج بسطامی اشاره دارد و می گويد به همين دليل آن مرحوم از سالهای پايانی دهه ۷۰ديگر کار جدی نکرد.با اينهمه، پرويز مشکاتيان يادآور می شود که او يکی از پرتيراژترين نوارهای موسيقی را دو سال پيش به بازار عرضه کرد، در آلبومی که "وطن من" نام دارد و روی شعری از ملک الشعرا بهار ساخته شده است که چنين آغاز می شود:
ای خطه ايران مهين ای وطن من            ای گشته به مهر تو عجين جان و تن من

مشکاتيان می گويد حتما اين بيت را هم از اين شعر بياوريد که اکنون مناسب حال او و ديگر همشهريان اش شده است:
دردا و دريغا که چنان گشتی بی برگ        کز بافته خويش نداری کفن من

سيروس علی نژاد به ياد می آورد که اول باری که بسطامی را ديد سال 1369 در تالار رودکی بود. او تازه به جامعه موسيقی ايران معرفی شده بود: " آن شب بسطامی در جمع گروه عارف غوغا می کرد. جذبه موسيقی گروه عارف و آواز ايرج بسطامی که تازه پا به عرصه نهاده بود، نفس ها را در سينه ها حبس کرده بود. وقتی شروع کرد چنان مجلس را گرفت که همه از خود بی خود شدند. شجريانِ ديگری ظهور کرده بود. شعر سعدی را می خواند و سوزی که در صدايش بود مجلس را به آتش می کشيد، دلها را به فغان وا می داشت و آه از سينه ها بر می آورد:
بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است    ای مجلسيان راه خرابات کدام است
با چون تو حريفی به چنين جای در اين وقت    گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام است
سعدی مکن انديشه که در کام نهنگان       چون در نظر دوست نشينی همه کام است

صدايش به قول سعدی مرغ از طيران و آب از جريان باز می داشت". وی بعدها وقتی برای يک مصاحبه از نزديک با بسطامی سخن گفت او را جوانی يافت "با حجب و حيای بچه های شهرستانی و هنری به قول نظامی عروضی در « آسمان هفتم »."

اما به اعتقاد سيروس علی نژاد، "آن نوارها که بسطامی بعد از « افشاری مرکب » بيرون داد نشان از افت صدايش داشت. اعتياد از او جلو افتاده بود و کارش را در زايل کردن صدا بهتر از خود او در پرورش صدايش پيش می برد."

مختاباد، افشاری مرکب، اولين اجرای او را از جدی ترين کارهای موسيقی آوازی ايران خواند و از جمله امتيازات ويژه ديگر بسطامی ، توانايی فوق العاده در ارايه کار صحنه ای و برخورداری از بخش بم شاخص در گستره آوايی، برشمرد.

کيوان ساکت ، آهنگساز و نوازنده تار، همراه و همکار قديمی خواننده فسانه، وی را از همراهی در اولين اجرا يعنی افشاری مرکب به خاطر دارد و می گويد: "ايرج که تا آخرين روز عمر نگهداری از همسر و فرزندان برادر درگذشته اش را بر عهده داشت، عليرغم بر خورداری از امتيازات برجسته صوتی که می توانست موجب شود وی امکانات مادی فراوان داشته باشد، به اينگونه مسايل توجهی نداشت. او با صدايی سوخته و باطنی زلال هميشه در دل ما باقيست."

مشکاتيان او را خواننده ای می داند که در عين فقر خود را حفظ کرد و به سرودخوانی تن نداد. مختاباد پيشنهاد می کند خانه موسيقی، متولی احداث سالنی به نام اين هنرمند فقيد در بم بشود تا علاوه بر زنده نگه داشتن خاطر وی بعدها ميزبان فعاليت های فرهنگی آن ديار باشد.

*مراجع:
بی بی سی: يادی از ايرج بسطامی خواننده "وطن من"
وبلاگ ‌دوستداران استاد ايرج بسطامي

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:17  توسط هانی  | 

مصاحبه استاد ناظری با رادیو بی بی سی

زندگی نامه مختصر و مفيد

شهرام ناظری در لندن، هنگام اجرای کنسرت "کمک به زلزله زدگان بم"

با اينکه شهرام ناظری متولد کرمانشاه بيشتر زندگی هنريش رو در تهران گذرونده، درهنرستان موسيقی 4 سال تعليم صدا ديد و سه تار کار کرد و در کنکور سال ۱۳۵۵ تهران شاگرد اول آواز شد.
شهرام ناظری همون سال اول انقلاب، همراه چند هنرمند ديگر کانون هنری چاووش رو در تهران تأسيس کرد.

در اين کانون گروههای عارف وشيدا تشکيل شدن.اين دو گروه در موسيقی اصيل ايرانی شور وحال تازه ای به پا کردن و بين مردم ، بخصوص جوونا طرفداران زيادی داشتن و کاستهاشون رو دست می رفت . بهمراه اين گروهها بود که صدای دف (بيژن کامکار ) به موسقی ايرانی برگشت و صدای تار محمدرضا لطفی ضربان قلبها رو برد بالا و با اين گروهها بود که صدای شهرام ناظری رو از راديو وضبط صوتها شنيديم.

شهرام ناظری همراه با لوريس چکناواريان هنگام اجرای کنسرت "کمک به زلزله زدگان بم"

د رهمين کانون چاووش بود که آقای ناظری آواز درس داد.
از اولين کارهايی که شهرام ناظری در ايران ضبط کرده آلبوم مثنوی مولوی، بشنو از نی بوده و تصنيف تا کی به تمنای وصال تو يگانه.
در کل حدود ۳۰ آلبوم از شهرام ناظری دردسته که آخرينش "خط سوم " يادوآر شمس تبريزی هستش که با گروه دستان در يکی از کنسرتهای جديدشون در خارج از کشور، ضبط کردن.

لحظه ديدار رسيد

من خودم بارها کنسرتهای شهرام ناظری رو در لندن ديدم و حتی در شبکه تلويزيونی جام جم ايران و بعضی از شبکه های لس آنجلس تصوير برفک دار کنسرتهاشون رو نگاه کردم،

بهزاد وشهرام ناظری

ولی هيچوقت موقعيت فراهم نشده بود که باهاشون از نزديک مصاحبه کنم ( تا حالا بيشتر مصاحبه ها پای تلفن بوده ) اين بود که يک کم می ترسيدم . بخصوص که ديروزش از آمريکا برگشته بودم و بين "هست و نيست" شناور! بين "بگم يا نگم " ، دو دل.
خلاصه همه چيز بر عکس شد و با شهرام ناظری ملاقات کردم.
شهرام ناظری خيلی خودمونی و دوستانه بود و با صدای آهسته و ملايمی صحبت ميکرد.
رفتيم تو استوديو و اولين سوالم رفت سوی ويديوی کنسرتهاشون که خيلی از ايرانيها تو خارج روزانه نگاهش ميکنن.


بهزاد
: لس انجلس که بودم بارها ويديوی کنسرتهای شما رو تو تلويزيونها ديدم ، صدا و تصويرشون خيلی بده، چرا؟
شهرام ناظری : در درجه اول خود اين شبکه جام جم چون فکر می کنم از اصول درست پيروی نمی کنه. پس در نتيجه نمی شه ازش انتظار داشت که کارهاش در زمينه فرهنگی در يک مدار درست و صحيح باشه.

خيلی از کارهای منو، می تونم بگم به سرقت بردن . بدون اينکه با من قرار دادی ببندن، مشورتی بکنن، اجازه ای بگيرن هيچ خبری بدن، تازه کار منو با بدترين کيفيت صدا و تصوير پخش ميکنن.
خوب اين يک لطمه معنوی به من زده.
خيلی وقتها اين ويديوها با يک دوربين دستی خانگی مخفيانه ضبط شده و بعد سر از اين تلويزون و اون تلويزيون در آورده. "سعديا گوسفند قربانی به که نالد ز دست قصابش."
تو رو خدا اينکارو نکنين اينکارها اجحافه اين کارها غير فرهنگيه. بياين با هنرمندان قرار داد ببندين. با دوربينهای درست فيلم بگيرين آبروی آدمو اينجوری نبرين.

بهزاد: آقای ناظری من از طرفدارای کارهای شما بودم و حتی وقتی عاشق بودم، اين آلبوم گل صدبرگ و صدای سخن عشق بيشتر از آلبومهای پاپ به من می چسبيد.حتی يادم مياد که زمان انقلاب که نوجوون بودم کارهای گروه عارف و شيدا اصلأ ما رو از موسقی راک کشوند بطرف موسقی اصيل. ولی در اين ده سال گذشته ديگه موسقی اصيل ايرانی اون شور و حال و تاز گی رو برای ماها نداره.

چرا موسقی اصيل ما حداقل از ديد شنونده هائی مثل من به جلو نرفت ؟

شهرام ناظری
: اون زمان انقلاب حال و فضا و جوشش خاصی تو جامعه ما درجريان بود. و يک همآهنگی بين مردم و هنر وجود داشت. موسيقی اصيل ايرانی هم با اين جنبش در جامعه همراه شد و يک علاقه متقابل بين مردم و هنر موسيقی بوجود آمد که بنظر من در دنيا کم نظيره.
اون دوران بخاطر فضای پرشورش در موسيقی هم تأثير گذاشت و چون اجتماع در تکاپو بود، هنرش هم بهمين خاطر پرشور شد.
دخترها و پسرها راهی کلاسهای آموزشی شدن. مثلأ بعد از اينکه آلبوم " گل صدبرگ" بيرون آمد جوانان زيادی به دنبال يادگيری سه تاررفتن.
اون نوع طرز فکر، در اين روزها از دست رفته .
اين راهی که رفتيم، می بايد يکجوری هدايت ميشد. ولی کاری برای ادامه روند اين حرکت انجام نشد و بی صاحب موند.
موزيسينها نا اميد شدن و اون شور و حرکت که بين ماها بود افت کرد. دست اندرکاران هستند که می تونن با ايجاد امکانات بيشتر و ايجاد مراکز فرهنگی اين جريان موسيقی اصيل ايرانی رو هدايت کنن و به جلو ببرن.

شهرام ناظری در لندن، هنگام اجرای کنسرت "کمک به زلزله زدگان بم"

بهزاد : فکر نمی کنين د ردهه دوم بعد از انقلاب موسيقی اصيل به يک جهتی رفت که خسته کننده شد. مثل ارکستراسيونهای اروپائی در موسيقی اصيل.الان ديگه ميشه قشنگ حدس زد که بعد از اينکه مثلأ تار دو تا نت بزنه يک ساز ديگه جوابشو ميده و بعد ملودی رو ادامه ميده .
بنابراين اون روحيه پرشور به شکل خط کشی شده و قابل پيش بينی درآمد.
منظورم از اين سخنرانی اين بود که موسيقی اصيل ما به چه بی راهه هائی رفت؟

شهرام ناظری
: اينها تجربه هائيه که اشکالی نداره انجام بشه ولی اشکالش در اينه که ده جور موسيقی شبيه اينو ميان تقليد ميکنن.
اين جريان سر موسيقی عرفانی و صوفی پيش آمد که ديگه اينقدر من موسيقی صوفی شنيدم و اينکار رو تکرار کردن که من ديگه خودم رفتم کنارو گفتم پشيمان شدم.
اشکال کار ما اين تقليدهاست.البته ابتکار هم هست.



بهزاد
: خودتون ، د رسابقه هنريتون چه ابتکارهايی در هنر آواز داشتيد؟

شهرام ناظری
: خود من از بيست سال پيش روی شعر نو آواز آزاد خوندم مثل آواز رديف، مثل کاری که در آلبوم در گلستانه خوندم .
من سال ۱۳۷۴ در ورزشگاه انقلاب در سالن تنيس در راست پنجگاه مرکب برنامه اجرا کردم که در اون برنامه با شعر نو آواز خوندم شعر نيما، در درآمد نهاد و نهفت
شفيعی کدکنی، در راست پنجگاه شاملو، درگوشه عشاق و پنجگاه". . . يک شاخه در سياهی جنگل به سوی نور فرياد می کشد . . ." و همينطور شعر فروغ "... چگونه شد غم قطره قطره" و اسماعيل خوئی شعر " قطره ای در باران "
اينها رو بصورت آوازهای بدون ريتم اجرا کردم که اسمش رو گذاشتم آواز آزاد که سبک مخصوص خودشه و شيوه بيان و نفس کشيدن مخصوص خودش رو داره. اين سبکيه که من بذرش رو پاشيدم.

در زمنيه موسيقی اصيل و آواز اصيل هم خيلی کار کردم .کلی تحقيق کردم به شهرها و روستاها سفر کردم. ودر نتيجه شيوه خواندنی رو برای اشعار مولانا بکار ميبرم که ويژه اون اشعاره. وقتی کلمات رو بيان می کنم نفسم می چرخه و مياد بيرون نه اينکه مثل روال معمول موقع تلفظ کلمات يکراست بيرون بياد. اينجوری تونستم که کليدی از شعرهای مولوی رو بدست بيارم که با خوانند ه های ديگر فرق داره.



بهزاد
: شما خواننده ای هستيد که بيشتر از هر هنرمند ديگری که ما در ايران می شناسيم، اشعار مولانا می خونه، چرا انتخاب شما با خوانند گان هم دوره خودتون فرق داشت؟

شهرام ناظری: دراين حدود ۱۵۰ سال گذشته يعنی از دوران قاجار تا امروز، شعر مولوی در موسيقی ما حضور نداشت و ۹۰ درصد شعر سعدی و البته يک درصد کوچکی هم از اشعار حافظ استفاده ميشده .
موقعی که شعر مولوی رو شروع کردم در ايران خوندم، تقريبأ هيچ هنرمندی علاقه به اين اشعار نشون نميداد و من تنها بودم.
يک خاطره ای براتون بگم که گويای برخورد هنرمندان دهه های گذشته با اشعار مولاناست.
۲۸ سال پيش که من برای استادانم شعر مولوی می خوندم کسی خوشش نمی آمد.
يکروز من نوجوان بودم و به منزل دکتر نظام زاده نائينی دعوت شدم.استاد بنان رو اونجا ملاقات کردم.ايشون از من خواستن که براشون آواز بخونم . منهم اين شعر مولانا رو خوندم .
چه دانستم که اين سودا مرا اينسان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند پرخون
استاد بنان گفتن که " اين شعر چيه انتخاب کردی می خونی؟ تخته و دريا و قلزم و اينجور چيزا؟"
زيبائی ملودی شو نشون نميده و جلوه ای نداره .منم گفتم که استاد، من به کار شما علاقه مندم ولی از شعرهای اتو کشيده خوشم نمی ايد.
همين جنبه های عجيب و متفاوت اشعار مولانا رو من دوست داشتم . چون دنيای متفاوتی رو تجسم ميکنه .
و در آلبوم گل صدبرگ همين آواز رو اجرا کردم و کلی مورد پسند مردم قرار گرفت.
اون آهنگ کار آقای رضا قاسمی هستش که با سه تار و دف اجرا شد. الان در فرانسه هستن .

ناگهان يک اتفاق عجيبی افتاد . . .


اينجا زنگ خطر د رساختمان بی بی سی به صدا در آمد و چراغهای قرمز در استوديو روشن و خاموش شد و ما مصاحبه رو قطع کرديم البته با خنده و شادی که چطور بعد از مدتها زنگ خطر وسط مصاحبه ما به صدا در اومد !! و چه عجيب که اين همزمان شد با وقتی که از مولانا صحبت می کرديم و به قول خود آقای شهرام ناظری پيش از اينکه از در بيرون بريم:
" زندی موجی برآن کشتی . . . اسم مولانا رو آورديم يکدفعه اقيانوس متلاطم شد. . ."
آقای شهرام ناظری چند ماهی در اروپا و آمريکا ( پيش پسرشون حافظ در نيويورک) هستند و بهمراه پسرشون درحال ضبط آلبوم جديدی که با سازهای کلاسيک خارجی وايرانی اجرا ميشه .
کارهای اين آلبوم جديد بزودی در کنسرتهائی دور اروپاشون اجرا خواهد شد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:11  توسط هانی  | 

زندگی نامه استادشجریان

 

در مشهد به دنیا آمد. از کودکی با توجه به استعداد و صدای خوبش تحت تعلیم پدر که خود قاری قرآن بود مشغول به پرورش صدای خویش شد، و در ۱۰ سالگی در رادیو به تلاوت قرآن می‌پرداخت، همچنین سال ۱۳۵۷ در مسابقه تلاوت قرآن کشوری رتبه اول را به دست آورد. موسیقی را نزد استادان بزرگ موسیقی ایران به کمال رساند، کنسرت های زیادی از شجریان به یادگار مانده که از مهمترین آنها می توان از کنسرت راست پنجگاه به همراه محمد رضا لطفی و ناصر فرهنگ‌فر یاد کرد. از کارهای دیگرش، همکاری با گروه عارف وشیدا و همچنین چاووش بود که آثاری به یادماندنی موسیقی ایران را شامل می شوند. پس از آن با اجرای کنسرتهای بسیار به همراه استادان دیگر به شناساندن موسیقی ایران در جهان، کارهای بسیاری انجام داد که هنوز هم ادامه دارد. به همراه مشکاتیان، لطفی، علیزاده، موسوی، پیرنیاکان، کسایی و دیگر استادان کارهای بسیاری ضبط کرده است، و هم اکنون نیز به اجرای کنسرت به همراه حسین علیزاده و کیهان کلهر مشغول است.

استادان آواز

اسماعیل مهرتاش،رضاقلی‌میرزا ظلی، تاج اصفهانی، احمد عبادی، عبدالله دوامی،اقبال‌السلطان آذر، قمرالملوک وزیری، نورعلی برومند، و محمود کریمی از جمله استادانی بودند که محمدرضا شجریان ردیف‌ها، گوشه‌ها، و دوره‌های آوازی موسیقی ایرانی را پیش آنها تمرین ‌کرد، همچنین نوازندگی سنتور را نزد جلال اخباری و استاد فرامرز پایور آموخت.همچنین استاد شجریان مرکب خوانی را از استاد ÷رویز یاحقی آموختند.

همکاری با رادیو و تلویزیون

برای اولین بار در سن ۱۰ سالگی به تلاوت قرآن در رادیو محلی پرداخت و در سال ۱۳۳۷، ۱۸ ساله بود که مشغول به همکاری با رادیو خراسان شد، سال ۱۳۴۶ به تهران می‌آید و در اواخر دهه ۴۰ و تا سال ۵۶ با «رادیو ایران» همکاری می‌کند، به دلیل مخالفت خانواده با نام مستعار «سیاوش بیدگانی» در برنامه «برگ سبز» و «گلهای تازه» اجراهای بسیاری توسط کنسرت رادیو به همراه محمدرضا لطفی، جلیل شهناز، حسن ناهید، ناصر فرهنگ‌فر و دیگر نوازندگان آن دوره اجرا کرد. در سالهای آخر حکومت محمدرضا پهلوی، شاه ایران، همکاری خود را به گفته خود به دلیل «پخش آهنگ‌های مبتذل» با رادیو و تلویزیون قطع می‌کند، پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران و متعاقب آن انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹ و قطع برنامه‌های موسیقی همکاری استاد نیز با رادیو قطع شد. در سال‌های اخیر و پس از اصلاحات، رادیو فرهنگ، در برنامه نیستان برخی از کارهای قدیمی و جدید استاد را پخش می‌کند، همچنین شبکه چهار جمهوری اسلامی در برنامه‌ای تحت عنوان آوای ایرانی، با استفاده از «گنجینه گلهای تازه رادیوایران» آواز استاد را همراه با تصاویری از خوشنویسی، نگارگری و دیگر هنرهای ایرانی تقدیم علاقه‌مندان می‌کند.

جوایز

در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت جایزه پیکاسو و دیپلم افتخار از طرف سازمان یونسکو در پاریس شد. این جایزه هر پنج سال به بزرگترین هنرمندی که در جهت شناساندن فرهنگ و هنر کشورش می‌کوشد اهدا می شود. پیش از وی، این جایزه را نصرت فاتح‌علی‌خان از پاکستان دریافت کرده بود.

محتوای کاری

بیشتر آواز‌ها و تصنیف‌های اجرا شده گزیده‌ای بوده است از اشعار شاعران بزرگ ایران چون سعدی، حافظ، مولوی، باباطاهر، خیام و برخی تصنیف‌های قدیمی با مضامین عاشقانه، و اجتماعی؛ همچنین استاد شجریان در برخی کنسرت‌ها و کارهای جدیدتر خود از «شعر نو» شاعرانی چون «فریدون مشیری»، «نیما»، «سهراب سپهری»، و «مهدی اخوان‌ثالث» استفاده کرده است. از جمله کارهای مشترک او گزیده‌ای است از «رباعیات خیام» با صدای استاد شجریان و رباعی خوانی احمدشاملو.

خوشنویسی

محمدرضا شجریان علاوه بر استعدادش در آوازخوانی، علاقه زیادی به خوشنویسی ایرانی دارد، او از سال ۱۳۴۴ به فراگیری خوشنویسی نزد استادان ابراهیم بوذری، و حسین میرخانی می‌پردازد. در حال حاضر ایشان سبک ویژه خوشنویسی خود را دنبال می‌کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:0  توسط هانی  | 

فرید زولاند از زبان خودش:

دريک روز تابستانی نهم مرداد ماه 1334 شمسی در کابل افغانستان بدنیا آمدم . باشانس اینکه پدرم جليل زلاند هنرمندی بودکه در رأس موسيقی راديو افغانستان چهل و پنج سال خدمات اش تا قبل از تجاوزارت سرخ اتحاد جماهير شوروی سابق و واقعه سياه طالبان بر هيچ افغان پوشيده نيست. پدرم يکی از آوازخونان و آهنگسازان مبتکر بود و خود را هميشه درمقابل مردم مسؤل ميدانست. پدرم به هر کشور مسافرت هنری داشت به مو فقيت و عنوان های فوق العاده روبرو ميشد. برای مثال درسال 1341 در ايران با اجرا و ساختن آهنگ زيبای( ساربان) به روی شعر حضرت سعدی در کيهان آنروز نوشتند روح سعدی با آهنگ ساربان و صدای جليل زلاند دوباره زنده شد. مثال ديگر: درهندوستان دهلی نيوز به پدرم عنوان آواز طلائی و در مدراس و بمبئ ستاره موسيقی افغانستان و غزل خوان استثنائی دادند.
تجربه و رهنمائی های پدرم درزمينه آهنگسازی و مسئوليت های آن در مقابل مردم برای من يک مکتب استثنائی بوده واست. در 1348 شمسی با در دست داشتن بورس تحصيلی از وزارت فرهنگ و هنر به تهران مسافرت کردم. که مشغول تحصيل درهنرستان عالی موسيقی تهران در رشته پيانو شدم، که بعد از گذشت يک سال به هارمونی و آهنگسازی تغيیررشته دادم.
شاگرد استادانی چون آقايان فريدون فرزانه، يوسف زاده، مصطفی پورتراب، مرحوم مرتضی حنانه، مرحومه خانم خسروی و ديگر استادان عزيز بوده ام، که از زحمات بی دريغ شان هميشه سپاسگذارم. تحصيلات خودرا تاقبل از انقلاب اسلامی به پا يان رساندم.
تا با تعبيد اجباری که شامل اکثر همکارانم ميشد، من هم از تهران به لندن و سپس کانادا آمدم و بلاخره در اواخر سال 1979 درشهرلوس آنجلس مقيم شدم. در اواخر1980 وارد دانشگاه USC لاس انجلس، دانشکده موسيقی شدم که مدت دو سال در رشته موسيقی فيلم به تحصيل پرداختم.
آهنگسازی را درسال 1350 شمسی درتهران آغاز و اولين آهنگهای خود را به روی ترانه هایی از اردلان سرفراز و با صدای ستار بنامهای بهت و غزل ساختم که با اقبال فراوانی مردم روبروشد. اين نکته مهم را بايد يادآور شوم که آشنائی من با برادر نازنيم اردلان سرفراز در کوچينی تهران دومين شانس زندگی من بود. چرا که بعداز مدتی اردلان سرفراز دريافت که ميتواند ترانه های خود را در اختيار من قرار دهد که روی ترانه هاش آهنگ بگزارم. که خوشبختانه تا امروز ادامه دارد. (هميشه محتاج دوستی وسپاسگزار همکاريش هستم)
درطول سی سال دوران آهنگسازی ام هيچ وقت مسؤليت خود را نسبت به مردم و ملت ايران فراموش نکرده و مهمتر اينکه هر چند خيلی، خيلی کوچک خود را پاسدار موسيقی امروزو و زبان فارسی ميدانم چرا که امروز بيشتر از هر زمانی زبان، فرهنگ و موسيقی ما مورد تحديد نه تنها بيگانگان بلکه بعضی از مثلأ ترانه سرايان همزبان نيز قرارگرفته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 9:28  توسط هانی  | 

زندگی نامه استاد قمرالملوک وزیری

قمرالملوک وزیری

شيرزني خوش صدا و گشاده دست

ر 1284 - 1338 خورشيدي

قمرالملوک وزيری در سال 1284 در قزوين زاده شد. هجده ماهه بود که مادر خويش را بر اثر بيماری حصبه  از دست داد و چون پدر ش نيز پيش از آن درگذشته بود، به مادر بزرگ خود پناه  برد . خود او در اين مورد می گويد :" هجده ماهه بودم که مادرم چشم از جهان فرو بست ، آغوش و لبخند مادر را هرگز ند يدم . از آن پس به دامان مادربزرگم ملا خيرالنسا افتخارالذاکرين که روضه خوان زنانه ی حرم ناصرالد ين شاه بود،  پناه بردم . مادربزرگم روضه خوان بود . من بيشتر وقت ها با او به مسجد می رفتم و به صدايش گوش می کردم . با صدای او بزرگ شدم اين صداها رفته رفته در گلوی من منعکس می شد و بعضی از روزها که تنها و بی آشنا در خانه می ماندم ، همين صدا را  پيش خود زمزمه می کردم ."

 از همان زمان کودکی در مسجد زنانه راه می رفت و با همان صدای کودکانه اما زنگدار خود مرثيه های اند وه زده را تکرار می کرد و با پاشيدن کاه وگلاب بر سر حاضران صحنه هايی  مؤثر و غم انگيز بوجود می آورد . پس از اينکه کمی بزرگترشد، احساس کرد که خوانند گی را دوست  دارد، پس از مادر بزرگ خواست که او را به استاد موسيقی بسپارد. مادر بزرگ نخست مخالفت نمود زيرا  سپردن د خترکان به مربّی مرد- آن هم برای آواز- مرسوم آن زمان نبود، اما هنگامی که با پافشاری قمر رو به رو شد، موافقت نموده و در پی يافتن  استادی برآمد و چندی بعد پير مردی به نام معلم آواز به خانه ی آنها راه يافت. اما چيزی نگذشت که اين استاد نخستين که هويتش بر همه پوشيده است، چشم از جهان فروبست. قمرومادر بزرگ در پی يافتن استاد د يگری برآمد ند، اما از بخت نا گوار- در اين گير و دارها  مادر  بزرگ هم که تنها مشوق و پشتيبان قمربود، به جهان د يگرپيوست و قمر خرد سال را بدون پشتوانه ی عاطفی تنها گذاشت. در اين زمان قمر نيازمند حامی مقتد ری بود که دست  سرنوشت استاد بحرينی را سر ِ راه او قرارداد واو پدرانه در راه تعليم قمر دامن همت به کمر بست . قمر در خانه ی روانشاد بحرينی اقامت گرفت و با او به تهران آمد ودرمجالس انس او با موسيقی دانان سرشناس آن زمان از جمله استاد نظام الدين لاچينی آشنا شد و اين همان کسی است که در بسط شهرت قمر نقش مهمی بر عهده دارد . بد ين ترتيب بعد از چندی توانست با ياری و رهنمود وی برای نخستين بارچند ين با تصنيف با  سرآغازهايی از قبيل ؛ ای جنس بشر تا کی .../ در ملک ايران ، اين مهد شيران ... / تا جوانان ايران به جان و دل نکوشند ... / بهار است و هنگام گشت ... / در بهار اميد... ، بخواند و در کمپانی "پلی فون" ضبط کند .

او در آن زمان فقط شانزده سال داشت...

در همين ايام بودکه مهم ترين حادثه ی زندگی وی که آشنايی با استاد نی داوود - استاد مسلم تار-  در محفلی اتفاق افتاد . استاد نی داوود در اين باره می گويد : " حدود سال 1300 شبی در محفلی بوديم که حاضران از دخترکی پانزده ، شانزده ساله خواستند ترانه ای بخواند . يِکی از حاضران ساز می زد که من از طرز نواختنش هيچ خوشم نيامد ، اما همين که خواننده شروع به خواندن کرد ، به واقعيت عجيبی پی بردم . پی بردم که صدای اين خانم جوان به اندازه ای نيرومند و رساست که باور کردنی نيست و در عين حال به قدری گرم است که آن هم باور کردنی نبود . چون صفات "گرم" و "قوی" به ندرت ممکن است در صدای يک نفر جمع بشود . هر صدای نيرومندی ممکن نيست خشونتی نداشته باشد و هر صدای گرمی ، ضعفی. اما خدا شاهد است ، نه قوی بودن صدای قمر آزار دهنده بود ، نه در گرم بودنش ضعفی وجود داشت . منظورم از گرم بودن ، حالت آن صداست که جذابش میکند و اين حالت در صدای قمر فوق العاده بود . از صاحبخانه ساز خواستم و با صدای قمر شروع به نواختن کردم . بعد هم به او گفتم صدای فوق العاده ای داريد ، چيزی که کم داريد ، آموختن گوشه های موسيقی ايرانی است وپس از   پاِيان مجلس آدرس کلاس خود را به او دادم و گفتم شما نياز به آموزش رديف داريد. او از اين پيشنهاد استقبال کرد وبا عشق به خوانند گی  ونيز تلاش بسيار توانست به سرعت فنون خوانند گی را بياموزد و از آن پس با آن زيبايی شگفت انگيز و آن صدای ملکوتی الهه ی آواز ايران شد" .

 بدين ترتيب کوشش های پی گيرقمر در فرا گيری فنون آواز باعث شد که او بتواند در سال 1303 - يعنی در 19 سالگی-  نخستين کنسرت خود را در سالن گراند هتل(در لاله زار) همراه با ساز استاد مرتضا نی داوود بر گزار کند . خود قمر در مورد اين کنسرت می گويد : " آن شب يکی از خاطره انگيز ترين شب های زند گی من است که هرگز فراموش نمی کنم . وقتی وارد سالن شد م همه جا را  جمعيت  گر فته  و ناگفته نماند که خيلی ها هم ناراحت و حتا عصبانی بودند . ترس مبهمی در وجودم خانه کرده بود .  من با تاج گل زيبا يی روی صحنه ظاهر شد م . حاضران با کف زد ن و شور و شوق ورود م را به صحنه گرامی داشتند و اين همه استقبال ناگهان به من اعتماد به نفس بخشيد و جان داد . بی اختيار اشک شوق در د يد گانم آمد ، اما نوای ساز مرتضا خان به دادم رسيد و فرصتی يافتم تا حنجره ام را که بر اثر فشار بغض منقبض شده بود ، آرام کنم . روی از جمعيت بر گرفتم و نگاهم را به سمت مرتضا خان دوختم و او پس از  مد تی با اشاره ی  سر و چشم به من فهمانيد که بايد آواز را شروع کنم آب دهانم را قورت دادم و با رعايت آنچه که تعليم ديده بودم ، آواز را آغاز کردم و ديگر از عهده بر نمی آيم که بگويم مردم  در پايان چه کرد ند .اما بعد ازاجرای کنسرت مرا به کلانتری احضار نمود ند وتعهد گرفتند که ديگر بی حجاب نخوانم ومشوقانم را که فکر می کردند  بعد از اين اجرا سلامت به خانه ام نمی رسم در نگرانی بسيار گذاشتند . اما من بر خلاف تعهدی که سپرده بود م ، باز هم به صحنه رفتم و بی حجاب رفتم و بی حجاب هم آواز خواندم ".

 بد ينگونه می توان گفت قمر نخستين زنی بود که توانست با گستاخی بسيار مزرهای ممنوع را در ايران درهم  بشکند .

از آن پس قمر الملوک وزيری به شهرتی همپايه با استعداد شگرف و هماهنگ با صوت جادويی خود رسيد شهرت او روز افزون گشت. مردم برای  ديدن او سر و دست می شکستند . برایش کنسرت ها تدارک ديده می شد و بليت اين کنسرت ها به بهای بسيار بالا ، بين 20 تا 25 تومان – يعنی برابر با حقوق ماهانه ی يک کارمند عالی رتبه ی آن زمان – به فروش می رسيد و اين مبلغ در بازار سياه گاه چند برابر می شد.  در همين زمان بود که علی وکيلی ، بنيان گذار سينما سپه تهران ، برای او کنسرتی شش روزه ترتيب داد که اين شش روز به علت استقبال بی سابقه ی مردم به شش هفته کشيد . بليت های اين کنسرت به 50 تومان هم رسيد و حتا در شب های آخر بسياری ازکسانی که بليت نشستن به دست نياورده بودند، تا پايان برنامه ، کنار سالن سراپا گوش ايستاد ند . مردم که در تمام مدت خواندن او نفس نمی کشيد ند ، بعد از پايان خواندن آنقدر شگفت زده می گشتند  که بی توجه به فاصله ی خودشان و صحنه – با شور و هيجان – آنچه از پول طلا و اسکناس و انگشتری و گردن بند و طوق و خلخال به همراه داشتند ، به سوی او پرتاب می کردند. قمر هم اين مردم را دوست می داشت و می دانست که متعلق به آنهاست . او از همان آغاز کار خط خود را يافته بود . پس تمامی اين هدايا را می پذ يرفت و برای مردم پايين تر به هزينه می رساند ؛ خانه های کوچک می خريد و به مردم بی خانمان سر پناه می د اد ، بدهی مقروضان را می پرداخت ، برای دخترکان تنگد ست جهيزيه تهيه می کرد ، برای بيمارستان ها تخت می خريد و بطور کلی می توان گفت که اين سرمايه های متراکم در دست های مهربان او به گردش در می آمد.

جعفر شهری که خود در يکی از اين کنسرت ها حضور داشته است ، شرح آن را در کتاب " تهران قد يم  به اينگونه می نويسد:" متأسفانه هنگامی که من وارد سالن شدم ، برنامه شروع شده و قمر بروی صحنه بود و بخشی  از آوازش را هم خوانده . دکور عبارت بود از باغ و خانه ای روستايی و قمر هم به شکل زنی روستايی با يل ِ آلبالويی رنگ چسبان و زيبا و چارقد ی گلدار و خوش نقش که آن را با سنجاق زير گلو محکم کرده بود، جلوی صحنه به روی تخته ی نمدی  ، پشت چرخ نخ ريسی نشسته و در حالی که دسته ی چرخ را می چرخانيد و وانمود می کرد که نخ می ريسد ، صدای زيبای خود را در فضا طنين انداز کرده بود . طبق معمول آن زمان خواننده در آغاز غزلی می خواند ، سپس تصنيف و در پايان دو باره آن غزل ِ آغاز را تکرار می نمود . غزلی که آن شب قمر برای شروع برنامه انتخاب کرده بود ، شعری از سعدی و با اين مطلع بود : جانا بهشت صحبت ياران همدم است / د يدار يار نا متناسب جهنم است "  . بعد از خواندن غزل قمر نفسی تازه کرد و با صدايی دل نواز به خواند ن  تصنيفی از امير جاهد به نام " امان از اين دل " پرداخت که اين تصنِف اينگونه آغاز می شد :

امان از اين دل که داد / فغان از اين دل که داد / به دست ِ شيرين / عنان فرهاد / ای داد و صد فرياد از اين دل من / اين دل شده سر بار ِ مشکل من / ريزم زبس از ديده قطره قطره / افتاده روی دجله منزل من / رحمی که از پا ... افتادم ای دل / کردی تو آخر... فرهادم ای دل / ..... / ..... /  و الی آخر

بعد از تصنيف قمر دوباره غزل را تکرار کرد و همچنانکه خط آخر به پایان رسيد ، مردم که تا آن زمان نفس را در سينه حبس کرده بودند ، با خاموش شدن خواننده يکباره به شور ولوله آمد ند و صدای کف زدن های

بی فاصله و فرياد های احسنت وآفرين همه جا را فرا گرفت البته مردم به اين هم بسنده نکردند ، بلکه صله ها و پيشکش هاي بيشماری بود ، که به سوی او پرواز می کرد. " (2)

 

کم کم آوازه ی آواز قمر سراسرايران را فرا می گرفت. مردم هنر دوست دورازپايتخت هم تنها آرزوی بزرگشان  ديد ن قمر و شنيدن آواز اوشده بود. قمر هم که برای اين مردم حاضربود جان فدا کند  راهی شهرستان ها شد  و به هر شهری که وارد می شد  براستی غوغايی بر پا می کرد :

 در يکی از شهرستانها پس از سه شب اجرای کنسرت ، فرماندا ر در مقابل مردم جبهه می گرفت و دستور لغو برنامه های شب بعد را صادر کرد، اما جاذ به ی وجود و حضور قمر آنقدر زياد بود که مردم فرماندار را از شهر بيرون کردند ...

 در زنجان ، هنگام اجرای برنامه آنقدر گل بروی صحنه ريختند  که قمر در ميان آنها ناپد يد شد ...

 در کرمانشاه مسؤلين حاضرنشد ند  سالن را در اختيار قمر و گروهش قرار دهند ، او که در اتاقی در يکی از هتل ها ساکن شده بود بر بالکن مشرف به خيابان  ايستاد و از همان جا برای مردم آواز  خواند ...

 درهمدان که تبعيد گاه عارف قزوينی شاعر و تصنيف سرای مردمی است ( و اصلا ً قمر بيشتر بخاطر او به آنجا می رود) يکی از شور انگيز ترين کنسرت های قمر بر گزارگرديد. عارف با چهره ای تکيده  در اين کنسرت حضوريافت. قمر پيش از شروع برنامه از او با احترام کسب اجازه نمود، عارف باحرکت آرام سر   به او پاسخ گفت، آنگاه قمر آغاز خواند ن کرد  ، از هميشه سحر انگيز تر ... وعارف تا پايان خواندن گريست  . برنامه که پايان يافت  ، سينه ريزهای طلا و گلدان های نقره بود که به سوی او سرازيرگرد يد قمر تمام هدايا را با افتخار به عارف پيشکش نمود، اما عارف با عزت نفسی که در خود داشت نپذ يرفت ، و قمر هدايا را از سوی عارف ميان فقرا قسمت کرد  ... (3)

 در آن روز ها در آمد کنسرت های قمر سر به فلک می کشيد . بی مناسبت نيست که همين جا گفته شود ، در مجالس خصوصی بعد ازهرچهچه ای که می زد کمترين صله اش اين بود که دهانش را پُر ازاشرفی طلا کنند

اما قمر هرگز در برابر اين اعيان و اشراف سر خم نکرد ، او صله ی هنر خود را می گرفت ولی روحش در آسمان د يگری در پرواز بود . او  به دور از شعار های تو خالی و پر سر و صدا ، مرد می بود  .

رضا وهدانی در اين زمينه می نويسد ؛ يک شب بعد از اجرای کنسرت در گراند هتل و اوج شهرت قمر بود که تيمور تاش وزير دربار رضا شاه ، از مهمانی مجللی ياد داشتی  برای قمر فرستاد وازاوخواست که به خانه اش برود . قمر از رفتن خود داری کرد و زير نامه نوشت : اگر تو تيمور تاش هستی ، من هم قمرم !(4)

 جعفر شهری هم  در اين باره اشاره ای دارد که شنيدنی است . او می نويسد : قمر دختر يتيمی را به فرزندی برگزيده و به سر و سامان رسانده و در تدارک جشن عروسی بود که علی اکبر داور وزير ماليه ی ( وزير دارايی) آن زمان کلاه خود را پر از سکه ی طلا نمود  و برايش پيام فرستاد که به  نشانی اين کلاه درميهمانی خانه اش حضور يابد. قمر کلاه پراز سکه را وا پس  فرستاد و پاسخ داد که برو به فرستاده ات بگو ، امشب همه ی طلاهای دنيا از آن من است ! امشب عروسی دختر من است و می خواهم فقط برای دل او آواز بخوانم ، نه برای تو و طلای تو ...  

اما قمر هر چه از رجال اين چنينی دوری می جست  ، به محافل ادبی عشق می ورزيد. شاعران پر آوازه ی آن دوران از قبيل ؛ ملک الشعرای بهار ، ميرزاده عشقی ، عارف ، ايرج ميرزا ، شهريار او را چون نگينی پر بها در حلقه ی خود می گرفتند وهنر او رادرحد يک هنر مند آزاده ارج می گذارد ند وموجه ترِين وزيباترين شعرهای خود را به او می دادند تا بخواند و نيز در وصف او شعر های زيبا می سرود ند ، در اين ميان  شيفتگی ايرج ميرزای خوش ذوق- که گويا گوشه ی چشمی هم به قمر داشت-از همه بيشتربود او در چند ين شعر خود از قمر به صراحت نام می بَرَد. در يکی از اين شعرها درستايش قمر می گو يد که قمر اصلا ً اين جهانی نيست و به اشتباه به اين جهان خاک پيوند خورده است .او می گويد که خداوند درا صل قمر را برای دل خود آفر يد ، اما چون جهان را خلق کرد و پی برد که چيزی کم دارد، بخاطر نقطه ی کمال هستی دل از قمر کَند و او را به زمين فرستاد :

قمر آن نيست که  عاشق  بَرَد از ياد او را

يادش آن گل نه ، که از يا د برد با د ا و را

مَلَکی   بود   قمر  پيش  خداوند    عزيز

مرتعی بو  د فلک  خرّ م   و آزا د   او را  

چون خدا خلق جهان کرد به اين طرزو مثال

د قتی  کر د  و پسند يد ه نيافتا د ا و را

د يد چيزی که به دل چنگ زند در او نيست

لا جَرَ م دل ز قمر کَند و فرستاد او را

حسن هم داد خدا بر وی و حسن عجبی

گر چه بس بود همان حسن خدا داد او را

بلبل از رشک وی اينگونه گلو پاره کند

ورنه از بهر چه است اين همه فرياد او را ؟(5)

 

قمر هم بعد ازمرگ  ايرج ميرزا  به سر ِ خاک اورفت و ترانه ی "امان از اين دل..." ، سروده ی امير جاهد را با آواز مؤثر به ياد او خواند چرا که اميرجاهداين ترانه را به نام ايرج سروده و در بندی حتا نام او را نيز می آورد :

ای گنج دانش ! ايرج کجايی ؟/ در سينه ی خاک پنهان چرايی؟/ تا بوده در اين دنيای فانی / کی بوده از خوبان ، بجز رنج جدايی ...

وهدانی در مقاله ی خود می نويسد در آن زمان ها بدون استثنا صاحب هر قهوه خانه بخاطر صفحه های قمر- با هر جان کند نی که بود- يک گرامافون می خريد و آن وقت ولوله ای جلوی قهوه خانه ی خود به راه می- انداخت .قمر که نا گزيربود برای آنکه شناخته نشود خود را در چادر وپيچه بپوشد و با درشکه رفت وآمد کند ، هر گاه که اين گروه انبوه و شوريده را می ديد که دور گرامافون قهوه خانه ها جمع شده  ومستانه به صدايش گوش می کنند از ته دل قربان صد قه شا ن می رفت .

می گويند روزی قمر سوار بر درشکه می خواسته به جايی برود که درشکه از جلوی قهوه خانه ای که صدای قمر را پخش می کرده ، رد می شود .د رشکه چی آهی می کشد و می گويد :  چه می شد خدا به من  هم پولی می داد تا می توانستم قمر را برای عروسی پسرم دعوت کنم . قمر بلا فاصله می گويد : خدا را چه ديده ای ، شايد قمر در عروسی پسر تو هم آواز بخواند . درشک چی از سر ِ حسرت آهی می کشد و می گويد : ای خانم قمر کجا و عروسی پسر من کجا ؟  تا پولدارهايی مثل تيمور تاش ها و حاج ملک التجارها باشند ، کجا دست ما به دامان قمر می رسد ؟  قمر پس از دلداری درشکه چی بگونه ای که د و دوست با هم به گفتگو می نشينند ، از کم و کيف عروسی و زمان و مکان خانه ی عروسی با خبر می شود و می فهمد که عروسی در خانه ای در جنوب شهر و دو روز د يگر است .

دو روز د يگر ، بعد از ظهر همه ی مقدمات يک جشن با شکوه را از فرش و قالی و ميز و صند لی و شيرينی و ميوه و برنج و روغن و د يگ و د يگبر و ظرف و ظروف آماده می کند و به چند نفر می دهد که به خانه ی عروسی ببرند . کارگزاران در پيش چشمان حيرت زده ی درشکه چی و اهل خانواده ، خانه را به نحو زيبايی می آرايند و چراغانی می کنند . طرف های غروب قمر با يک دسته مطرب رو حوضی وارد خانه ی عروسی می شود ، با ورود او شوروغوغايی در در و همسيگان در می گيرد، بلوايی به پا می شود ، مردم برای د يد ن او به پشت بام ها هجوم می برند ، درشکه چی که تازه موضوع را در يافته است ، می خواهد از شادی و شرمند گی خود را روی پاهای قمر بياندازد ، اما قمر نمی گذارد و می گو طد نگفتم خدا بزرگ است ، اين هم قمری که آرزويش را داشتی و بدان که من هرگز يک شاخه موی شما ها را با صد تا از آنها که گفتی عوض نمی کنم . آنگاه پس از خواندن چند دهن آواز جانانه و هديه دادن به عروس و داماد ، به مطرب ها می سپارد تا آنجا که ممکن است بزنند و بخوانند و عروسی را گرم و نرم کنند و مجلس را ترک می کند .

قمر بد ينگونه تا سال تأسيس راديو -1319 شمسی - فعاليت های خود را ادامه داد.  پس ازآن صدای بی نظير او  از راديو،همراه با سنتور حبيب سماعی ، تار مرتضا نی داوود ، و گاه ويلن ابو الحسن صبا به گوش دوستدارانش می رسيد و آنها را محظوظ می کرد وبی ترديد می توان گفت وی تا سال 1332 در اوج  قرار داشت و يکه تاز ميدان هنربود.  در اين سال قمر آواز ارزنده ای همراه با نوازند گی برادران معارفی در راديو ضبط کرد و اين آخرين کار اوبود (6)، زيرا بعد از آن به علت سکته ، آن حنجره ی جادويی از کار افتاد .   از آن پس قمر خانه نشين و بستری گرديد  و در تنگناهای مالی گرفتارآمد ، دوستانش او را ترک گفتند، در اين روزهای دلتنگی از مردمی که قمر اينهمه به آنها مهر ورزيد وهنر ارزنده ی خود را نثارشان کرد، در زندگی او رد پايی نيست و همين سال هاست که همه چيز و همه کس را زير سؤال می برد

بعد از چندی در پی تأمين معاش برآمد و بناگزير در کافه ی شکوفه نو استخدام شد ، با شبی سی تومان  . جعفر شهری در اين مورد گزارشی دارد که بر اساس آن می توان به داوری نشست . شهری می گويد :

شنيدم که قمر در شکوفه نو برنامه دارد ، از آنجا که هميشه در ذهنم به او ارادتی عظيم داشتم دعوت دوستم را بی صبرانه پذ يرفتم و به د يدارش شتافتم . شکوفه نو کافه رستوران معروف و بزرگ و شلوغی در خيابان سی متری بود و توسط شخصی به نام حجازی اداره می شد . دانستم که اين کافه قمر را برای شبی نيم ساعت با سی تومان مزد ، اجير کرده است . می خواستم د يدار بيست و اندی سال پيش را با او تازه کنم . ساعت 11

شب بود که قمر به روی صحنه آمد . بايد گفت که اين موقع بد تر ين  زمانی است که می توان به يک خواننده داد و اين زمان را معمولا ً خوانند گان و هنر مندان درجه ی پايين اداره می کنند ، نه خواننده ی پيش کسوتی چون قمر ؛ چرا که همه مست و پاتيل اند و هنر آواز برايشان بی معنی است و فقط  خواننده ای با اطوار های نا بهنجار می تواند مشتريان را سرگرم کند . باری ... قمری که آن شب ديدم با قمر 20 سال پيش از زمين تا آسمان فرق کرده بود . مو هايش جو گندمی نزد يک به سفيد ، قامتش خميده ، تواضعش بی رمق ، و صدايش بی حوصله بود طبق معمول ِ خود آوازی و تصنيفی خواند و عده ی قليلی از سالخوردگان برايش کف زدند، او هم  سری از روی خستگی و دلتنگی فرود آورد و سپس  صحنه را ترک گفت . بسيار غمگين شدم  و با اندوه از دوستم پرسيدم ؛ قمر کجا و اينجا کجا ؟ دوستم از روی تأسف سری تکان داد و گفت : همه از استيصال است ، از استيصال !  آنگاه  از شکوفه نو بيرون آمدم چرا که تحمل آن صحنه را نمی توانستم کرد و در طول راه تمام مدت به ناسزاواری آنچه د يده بودم ، فکر کردم ...

چند روز بعد شنيدم که به علت اعتراض مشتريان از شکوفه نو هم  جوابش کرده اند و قمر دوباره خانه نشين شده است . بعد از آن همواره جويای حالش بودم و هر بار می شنيدم که وضعش از روز پيش بد تر است ، تا اينکه روزی در خانه اش به ديدارش رفتم و آنچه ديد م گريه آور و تلخ بود : در بستر بيماری و غربت و بی کسی افتاده بود و دچار بيهود گی و از همه بد تر فقر شد يد بود. سپاس نامه ی هنری او در يک تخته قالی نخ نما، يک آينه غبارگرفته وبستر محقری دروسط اتاق که خود در ميان آن دراز کشيده بود، خلاصه می شد"(7)

 قمر به اين ترتيب تا شش سال با زند گی دست و پنجه نرم کرد و سر انجام ساعت ده و نيم بعد از ظهر روز پنجشنبه چهاردهم مرداد سال 1338 چشم از جهان فرو بست. روز نامه ی کيهان درمورد مرگ او نوشت:" بانو قمرالملوک وزيری که يکی از افتخارات موسيقی ايران بود زند گی را بدرود گفت ."

مجله ی تهران مصور به نقل قول از دکتر ساسان سپنتا نوشت :" جنازه ی قمر صبح روز جمعه برای انجام مراسم مذهبی به امام زاده قاسم فرستاده شد . پس از شستشو هنگامی که جسد او را به يکی از مساجد شهر منتقل کردند ، تا به وسيله ی راديو - برای تشييع از مردم هنر دوست دعوت به عمل آورند ، هيچيک از متوليان مساجد حاضر نشدند که آن را تنها يک شب به عنوان ميهمان  بپذ يرند، به ناچار پيکر او را چون اشخاص مجهول الهويه به سرد خانه ی پزشکی قانونی سپردند .

روز بعد - روز خاکسپاری- با اينکه از طريق راديو برای شرکت در مراسم ازهمگان دعوت شده بود ، از خيل هنر مندان خبری نبود ، تنها تعداد اندکی از مردم عادی و چند چهره ی آشنا از جمله مرتضا نی داوود ، حسين تهرانی ، ذ بيحی و بد يع زاده حضور داشتند. هنر مندان مرثيه می خواند ند و مردم کم و بيش می گريستند و بد ینگو نه قمر به زند گی جاودانه ی خود پيوست .

اما چه اند وه از اينکه متوليان ريا کار مساجد اين روح ناب انسانی را نپذ يرفتند . جنازه ی قمر را اگر در خرابات هم می گذاردند ، با مسجد تفاوتی نداشت چرا که روان او سال های سال بود که به آن ملکوت اعلا پريده بود و آن انديشه ی درخشان ، هزاران سال نوری با اين ارواح غير انسانی فاصله داشت به قول عماد خراسانی :

پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکی است

حرم و د ير يکی ، سبحه پيمانه يکی است

اين همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه يکی است

قمر الملوک وزيری در تاريخ موسيقی ايران يک معجزه بود اوصرف نظر از هنر آواز در زمانی که زنان در ايران اعتباری نداشتند ، سد ها را شکست ؛ آواز خواند ...آن هم در حضور مردان ...، آن هم بدون حجاب ... که هر يک  از اينها به تک تک - در آن زمان -  برای زن ايرانی گناهی  بس بزرگ به حساب می آمد و در اين راه متجاوز از 200 اثراز خود از او حاصل آمد، افسوس که در زمان زند گی اش نه ارزش هنرش شناخته نشد و نه ارزش انسا نیتش و اکنون اگر بگوييم يا نگوييم ، د يگر چه ثمری دارد ؛ که به شهريار :

تا هستم ای  رفيق ندانی که کيستم

روزی سراغ وقت من آيی که نيستم

 بنان به  قمرلقب "ام کلثوم" داد ه بود و می گفت  : قمر ملکه ی آواز ايران و در واقع پل ارتباطی ميان قد مای قبل از خود و آيندگان بعد از خود بود . او موسيقی دِ لِی دِ لِی گذ شته را با تحرير های بی نظيرش سر و سامانی بخشيد .(8)

روانشاد سعيدی سيرجانی هم  قمر را ام کلثوم ايران می دانست . وی در گفتاری شور انگيز با حسرت و تأسف عنوان کرد :" نمی دانم چگونه است که وقتی ام کلثوم می ميرد ، مصر عزا دار می شود . همه ی مردم حتا جمال عبدالناصر در تشييع جنازه ی او شرکت می کنند، خانه ی او را بعد از مرگش به موزه تبد يل می نمايند ، اما هنگامی که قمرآزاده و مهربان بعد از آن همه سختی هااز ميان می رود،آب از آب تکان نمیخورد،هيچکس خبردار نمی شود و در نهايت مسجد يان هم با اين جنازه ی معصوم اينگونه بی خردانه و ناجوانمردانه  رفتار می کنند ." (9)

 امير جاهد که شعر و آهنگ بسياری از تصنيف های قمر را ساخته است در مورد قمر می گويد : قمر زنی بسيار شجاع و بسيار خوش قريحه بود . قد رت حنجره ی او را در هيچکس ند يده ام ... قمر از آواز سر شار بود ... در فاصله ی شش ماه ...، من هر هفته ، دو تصنيف برای او ساختم و قمر در همان شب به درستی آهنگ تصنيف را می فهميد و بدون تفحص ، صبح فردا آن را اجرا می کرد . يک چنين استواری من در کسی ند يد ه ام."  

 ساسان سپنتا می گويد صدای قمر صاف و دارای جذابيت ودرخشند گی بود . او از عهده ی خواندن تصنيف و آواز به خوبی بر می آمد . وسعت صدای او در اجرای تحرير ها در بم و اوج ، نشانه ی توان او در خوانند گی بود . طنين صدای قمر خاص خود او و چون از ابتدا با ساز پرده دار (تار) تمرين کرده بود ، نت های گام را به خوبی ادا می کرد و بر اثر نوعی باز تاب مطبوع صوت ، در حفره های صوتی فوق حنجره ، آواز او زنگ و درخشند گی خاصی داشت . بعد از قمراکثر خوانند گان راديوبا ميکروفون و دستگاه های تقويت کننده  کمبود دامنه ی صدای خود را با نزد يک خواندن در ميکروفون جبران می کردند ، در حالی که صدای پر دامنه ی قمر در هوای آزاد و سکوت شب تا فواصل زياد شنيده می شد . به هنگام آواز دهان او کمی باز بود و به متانت و با قيافه ای آرام می خواند و صدای آهنگين و درخشان و خوش طنين او بر شنونده تأثير می نهاد ". ساسان سپنتا ادامه می دهد : " از قمر متجاوز از دويست اثر بروی صفحه ی گرامافون ضبط گرد يد که اولين آن ها تصنيف جمهوری از عارف در ماهور بود، سپس صفحه های ؛گريه کن که دگر/ای دست حق و چند تای د يگر از عارف . از تصنيف های خوب قمر يکی نگار من در بيات ترک ، و ماه من در اصفهان است که سازنده ی آن نی داوود بود ازاو چند تصنيف از ساخته های امير جاهد و عشقی و درويش و نيز چند قطعه ی ضربی هم ضبط شد که يکی از آنها ضربی معروفی است که با اين شعر شروع می شود : شبی ياد دارم که چشمم نخفت / شنيدم که پروانه با شمع گفت که بعد ها خاطره ی پروانه آن را باز خوانی نمود." سپنتا در مورد دشواری های خوانند گی در آن زمان می گويد " لازم به تذ کر است که علاوه بر مشکلات فنی ضبط صفحه ، در آن زمان مشکلات د يگری نيزدامنگير هنر مندان و هنر دوستان می شد – که هنوز هم کماکان وجود دارد – از جمله مشکلی که بعد از ضبط تصنيف جمهوری ِ عارف که قمر خوانده بود ، چنانکه خود قمر در اين مورد گفته است روزی که در همدان کنسرت داشتم به اين فکر افتادم جوانی را که از همدان برايم نامه می فرستاد و به آوازم اظهار علاقه می کرد، ملاقات کنم . معلوم شد که او به علت اينکه مارش جمهوری مرا نزدش يافته اند ، به جرم جمهوری خواهی  زندانی است( چون آن موقع دستور داده بود ند که اين صفحه جمع شود و هر کس آن را نگه می داشت تحت تعقيب قانونی قرار می گرفت ) ، اما من اجرای کنسرت را مشروط به آزادی آن جوان نمودم و رييس شهربانی خواستِ مرا اجرا کرد ... و شب همان روز جوان را که به فتحعلی قهوه چی معروف بود ، با چشمان اشکبار جزو حاضران د يدم." (10)  

بسيار درد مندانه است که گفته شود قمر حتا تا آخرين روز های زند گی خود - با همه بيماری و ناتوانی - با چاد رو به صورت ناشناس به محد وده ی اداره ی راديومی رفته، تا با آن مکان از دور تجد يد خاطره ای کند و اين نشان می دهد که يک هنر مند تا چه اندازه می توانسته به هنرش و به آشيانه ی راستينش بياند يشد ... چ نواب صفا در اين زمينه می گويد : " تابستان سال 1338 بود ... سه شنبه 12 مرداد . هنگام خروج از از راديو د يدم خانم قمر با چادر سياه که تقريبا ً بعد از چهل و چند سالگی هميشه بر سر داشت ، کنار نرده ها ايستاده است ... د و روز بعد ، يعنی پنجشنبه چهاردهم مرداد ، خبر شد يم که ستاره ی عمر قمر فرو مرد . او به هنگام مرگ بيش از پنجاه و چهار سال نداشت ."(11)

قمر الملوک وزيری همواره در طول زند گی 54 ساله ی خود ، به مردم - اعم از مردم معمولی و طبقه ی هنرمند - بدون چشمداشت کمک بسيار نمود چنانکه بعد از مرگ پروانه خواننده ی قد يمی ( مادر خاطره ی پروانه) ، به نوعی سر پرستی خاطره و برادر کوچکش را بر عهده گرفت و نيز در اواخر زند گی اش در سال 1330 با استو د يو پارت فيلم که در آستانه ی ورشکستگی بود، همکاری نمود و در فيلمی به نام مادر ، ساخته ی اسماعيل کوشان ظاهر شد و در صحنه ای آوازی در چهار گاه خواند و همين بازی کوتاه – به دليل شهرت قمر باعث شد که پارت فيلم از ورشگستگی نجات يابد . بازيگران د يگر اين فيلم دلکش ، جمشيد مهرداد ، زينت نوری و .. و ... بودند . قمر برای اين فيلم فقط 2000 تومان دريافت کرد که آن هم هزينه ی تهيه ی لباسش گرد يد . به ادعای اسماعيل کوشان تنها نسخه ی اين فيلم که تنها تصوير متحرک قمر را در خود داشت ، در آتش سوزی از بين رفته است .

قمر زنی بود با شهامت ، نيکوکار ، متکی به خود ، و محکم ... وکسی چه می داند شايد سختی ها و تنهايی های دوران کودکی و ازدواج نامناسب و جدايی پر شتاب او از زندگی زناشويی در نو جوانی و تلاش پی گير او برای رسيدن به عشق جاودانه اش آواز در شکل گيری اين شخصيت استوار نقش عمده داشته است   و اکنون نوشته را با غزلی از شهريار شاعر معاصر که در ستاِش قمر سروده  به پايان می بريم .اين غزل ضمن اينکه به احساس ايرج ميرزا به قمراشاره می کند ، يآدآور بزمی است که قمر ستاره ی درخشان آن بوده است .

 خاطره اش در خاطرمان همواره زنده باد !

  

از کوری چشم فلک امشب قمر اين جاست

آری قمر امشب به خدا تا سحر اين جاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگوييد

چشمت ند ود اين همه ، امشب قمر اين جاست

آری قمر آن قمری خوش خوان طبيعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اين جاست

شمعی که به سويش من ِ جانسوخته از شوق ،

پروانه صفت باز کنم بال و پر اين جاست

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم

يک دسته چو من عاشق بی پا و سر اين جاست

مهمان عزيزی که پی ديدن رويش

همسايه همی سر کشد از بام و در اين جاست

ساز خوش و آواز خوش و باده ی دلکش

ای بی خبر آخر چه نشستی ؟ خبر اين جاست !

آسايش امروزه شده درد ِ سر ِ ما

امشب د گر آسايش بی درد ِ سر اين جاست

ای عاشق روی قمر ، ای ايرج ناکام !

بر خيز که باز آن بت بيداد گر اين جاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود ،

بازآمده چون فتنه ی دور قمر اين جاست

ای کاش سحر نامده ، خورشيد نزايد ،

کامشب قمر اين جا ، قمر اين جا، قمر اين جاست

 

پا نويس ها:

1 – تاريخچه ای بر ادبيات آهنگين ايران ، ص 95

2 – جعفر شهری ؛ تهران قديم ؛ جلد اول ؛ ص304 و 305

3 – بهزاد میرزايی ؛ چيستا ؛ سال هجدهم ؛ شماره ی 6و7 ؛ ص474

4 – رضا وهدانی ؛ ماهنامه ی آدينه ؛ شماره ی 129 ؛ ص 19

5 – ديوان ايرج ميرزا ؛ به اهتمام دکتر محجوب؛ ص 65

6 - متأسفانه راديو نوارهای آواز او را با ارکستر معارفی پاک کرد و با اين کار بزرگترين لطمه را به گنجينه ی هنر آواز ايران وارد نمود.

7جعفر شهری ؛ همانجا

8 – تصنيفها ، ترانه ها، و سرودهای ايران زمين ؛ به کوشش سعيد مشکين قلم ؛ ص 75

 9- مجلس بزرگداشت روانشاد حبيب يغمايی اردی بهشت 1372

10- ماهنامه ی هنر و مردم ؛ پای صحبت امير جاهد ، شهريور 1352

11- قصه ی شمع ، خاطرات هنری نواب صفا ، ص3-332

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 9:59  توسط هانی  | 

زندگی نامه استاد صبا

ابوالحسن صبا

يکي از هنرمندان بزرگ ايران که خدمت مهمي به عالم هنر کرده است، ابوالحسن صبا مي باشد که از خانواده اي هنرمند بود و پدر و پدربزرگ و جدش نيز از هنرمندان زمان بودند و شاگردان زيادي در کشور ما تربيت کرده اند.

ابوالحسن صبا فرزند دکتر ابوالقاسم کمال السلطنه فرزند جعفرخان حکيم باشي معروف به صدرالحکماء و از نواده هاي فتحعلي خان صبا ملک الشعراي دربار قاجار بوده است. ابوالحسن صبا در سال 1281 خورشيدي در خانواده اي تولد يافت که اهل هنر و ادبيات و طبابت بودند. به علت تسلط پدر صبا به ادبيات فارسي و عربي به او لقب کمال السلطنه را دادند. مادر صبا نقل کرده است که ابوالحسن از بچگي لب ايوان مي نشست و چند تار به انگشت خود مي بست و با دهان صداي سازهاي مختلف را در مي آورد. کمال السلطنه پسر ديگري داشت به نام عبدالحسين و سه دختر داشت که همه هنرمند و دلبسته به موسيقي بودند. با اين که برادرش عضو وزارت خارجه بود و صاحب مقاماتي شد ولي به کار هنري ادامه ميداد.

دکتر گلشن ابراهيمي مي نويسد: ابوالحسن صبا تحصيلات مقدماتي را در مدرسه علميه و سپس در کالج آمريکايي به پايان رسانيد و به زبان و ادبيات فارسي و انگليسي آشنايي يافت.

ابوالحسن صبا در سال 1308 به مديريت مدرسه صنايع ظريفه رشت منصوب شد و شاگردان زيادي تربيت کرد. با تمام علاقه اي که به مردم گيلان داشت به علت آب و هواي گيلان که برايش مساعد نبود به تهران آمد و خانه موروثي خود را در کوچه ظهير الاسلام براي تدريس موسيقي در نظر گرفت که بعداً به (موزه صبا) تبديل شد.

ابوالحسن صبا قبل از فوتش در مصاحبه اي گفت، تا کنون سه هزار تن را تعليم داده است. از بدشانسي موسيقيدانان ايران و دوستداران هنر، ابوالحسن صبا خيلي زود از جهان رفت و در تاريخ 29 آذر سال 1336 چراغ عمرش خاموش شد و دوستان و علاقمندان بيشمار خود را دچار حرمان ابدي نمود.

ابوالحسن صبا درباره فراگرفتن موسيقي چنين مي گويد:

پدرم علاقه مفرطي به موسيقي داشت، يعني خودش هم آشنا به ساز ايراني بود و از کودکي يعني از شش سالگي مرا نزد اساتيد وقت راهنمايي کرده بود. قبل از اين که شروع به مشق ويلن بکنم با سازهاي ايراني از قبيل سه تار، تار، سنتور و ضرب آشنا شدم، حتي قدري هم کمانچه زدم. بعداً اطلاعات خودم را به ويولون منتقل کردم و تقريباً يک مکتب خصوصي براي ويولن ايجاد شد و کتابهايي در اين خصوص نوشته و انتشار دادم.

صبا از کودکي در نواختن انواع سازهاي اصيل ايراني مهارت داشت، اما شگفتي هنر او را بايد از زمان تأسيس مدرسه عالي موسيقي دانست که در سال 1302 به همت استاد علينقي وزيري و با ياري سردار سپه در تهران آغاز به کار کرد. تأسيس اين مدرسه ميداني براي عرضه مهارت و نبوغ او بود.

وقتي ابوالحسن صبا درگذشت، شهريار شاعر مشهور درباره او چنين سرود:

اي صبا با تو چه گفتند که خاموش شدي؟     چه شرابي به تو دادند که مدهوش شدي؟

تو که آتشکده عـشـق و مـحـبـت بـــودي      چه بـلا رفت که خاکسـتـر خاموش شدي؟

به چه دستي زدي آن ساز شبانگاهي را       که خـو از رقت آن بـيخود و بـيـهوش شدي؟

تو بصد نغمه، زبان بودي و دلها هم گوش     چه شنفتي که زبان بستي و خود گوش شدي؟

خلق را گر چه وفا نيست و ليکن گل من        نه گمان دار که رفـتـي و فـرامـوش شـدي؟

تـا ابـد خـاطـر ما خوني و رنگين از تست       تو هم آمـيـخـتـه بـا خـون سـياوش شـدي؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 9:53  توسط هانی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 9:33  توسط هانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 11:41  توسط هانی  | 

در شهر كرمانشاه به دنيا آمد. ركن الدين خان ضمن آهنگسازي بود ويولن نيز مي نواخت. پدرش مختارالسلطنه و اساتيدش حسين اسماعيل زاده و درويش خان بودند. مختاري در دوره رضا پهلوي رييس پليس بود. وي براي موسيقي كلاسيك ايران آهنگهاي بسياري ساخته است كه از آثار بسيار با ارزش هستند. ارشد تهماسبي آهنگهاي ركن الدين را در يك كتاب منتشر كرده است (مجموعه آثار ركن الدين خان مختاري).


مشتاق عليشاه – ميرزا محمد (١١٩٧-؟)

 

در شهر كرمان زندگي مي كرد. از تاريخ دقيق زندگي او اطلاعات زيادي در دست نيست. مشتاق تا حدودي با سه تار و تار آشنا بود. افزودن سيم واخوان (سيم سوم يا مشتاق) سه تار را به او نسبت ميدهند.


معروفي – موسي (١٣۴۴-١٢٨٦)

در تهران متولد شد. موسي معروفي نوازنده تار، آهنگساز و گردآورنده رديف موسيقي ايراني بود.  پدرش محمد اسماعيل امين المك ومادرش ( فخرالسادات) پيانو مي نواخت. اساتيدش درويش خان ( ٣ سال)، حسين هنگ آفرين ( تئوري موسيقي)، علينقي وزيري ( در مدرسه موسيقي وزيري) بودند. او عضو كانون حفظ و اشاعه موسيقي ايران بود و در آنجا  تار تدريس مي كرد. معروفي آهنگهاي بسياري ساخته است. اويكي از اساتيد موسيقي ايراني بود كه بانگاشتن كتابش، رديف موسيقي ايراني بسياري از آثار و قطعات موسيقي ايراني را در آن گنجانده و حفظ كرده است. موسي معروفي يكي از كساني است كه توانسته از درويش خان تبرزين طلا دريافت كند. او همچنين عكاسي نيز مي دانست.


معروفي – جواد (١٦/٩/١٣٧٠-١٢٩١)

در تهران متولد شد. پدرش موسي معروفي از موسيقي دانان بزرگ ايران بود. جواد معروفي پيانو مي نواخت. جواد معروفي آثار موسيقي ايراني را با ساز پيانو مي نواخت و براي اين كار، ساز را براي اجراي پرده هاي ايراني كوك مي كرد. اجراي رديف موسيقي ايراني با پيانو از كارهاي شاخص معروفي است. او تار نيز مي نواخت. اساتيد او خاراطونيان و علينقي وزيري (در مدرسه موسيقي وزيري) بودند. جواد معروفي در گروه روح اله خالقي پيانو مي نواخت و در راديو نيز فعاليت مي كرد. او آهنگهاي بسياري براي موسيقي ايراني و ساز پيانو ساخته است.


محمودي خوانساري محمود (٢٣/٤/١٣١٣-١٣٦٦)

درشهر خوانسار به دنيا آمد. خوانساري خواننده بود و همچنين سه تارنيز مي نواخت. پدرش جمالالدين محمودي بود. اساتيدش: كمال دهقان، ابوالحسن صبا و منوچهرجهانبگلو بودند. خوانساري يكي از خوانندگان گروه گلها بود.


محجوبي - رضا (٢٩/۴/١٣٣٣-١٢٧٧)

در تهران متولد شد. سازش ويولن بود. پدرش عباس علي امير ناظم آذربايجاني  فلوت مي نواخت و همسرش فخرالسادات پيانو مي نواخت. دوستانش مرتضي محجوبي ( برادرش)، درويش خان، ابوالحسن ورزي، امير فيروزكوهي ( شاعر) و حاج عين الدوله بودند كه كارهاي بسياري در زمينه موسيقي ايراني انجام دادند. اساتيدش ابراهيم آژنگ، حسين اسماعيل زاده، علي خان بهاري ( دايي علي اصغر بهاري) بودند. او موسيقي رادر سال ١٢٩٣ در مدرسه سن لويي آغاز كرد. از رضا محجوبي آهنگهاي بسيار زيبايي بيادگار مانده كه همگي از بيادماندني ترين آهنگها و با ارزش ترين آثار موسيقي ايران هستند.


محجوبي -  مرتضي (١/١/١٣۴۴-١٢٧٩)

در تهران متولد شد. سازش پيانو بود. مرتضي محجوبي رديف موسيقي ايراني را با ساز پيانو مي نواخت. با اين حال او با سازهاي سه تار و ويولن نيزآشنا بود و در زمينه آهنگسازي نيز از بزرگان موسيقي ايران به شمار مي رود. در گروه گلها در راديو، ويولن مي نواخت. اساتيدش ابراهيم آژنگ، حسين اسماعيل زاده، حسين هنگ آفرين و مفخم الممالك  پسر اميرناظم ( براي پيانو) بودند. او براي ضبط صفحه با ابوالحسن صبا، حسين ياحقي، مرتضي ني داوود، تاتايي و ارسلان درگاهي به بيروت و حلب و دمشق سفر كرده بود. اولين كنسرت او در ١٠ سالگي به همراه عارف، رضا محجوبي، مفخم الممالك  و شكراله خان در سينما فاروس اجرا شد. وي حدود٢٢ آهنگ ساخته است.


مسعوديه محمدتقي (١٠/١١/١٣٧٦-١٣٠٦)

Click to Full Biography...English...

در شهر مشهد (استان خراسان) به دنيا آمد. مسعوديه اتنوموزيكولوژيست و آهنگساز بود. او استاد موسيقي دانشگاه تهران و جهاد دانشگاهي بود. وي در كنسرواتوارموسيقي تهران تحصيل كرده و داراي مدرك ليسانس در هارموني و كنترپوان از آلمان (در سال 1335) و دكترايPHD) ) اتنوموزيكولوژي ( در سال ١٣۴٢) بود. او پدرعلم اتنوموزيكولوژي ايران است. وي كتابهاي بسياري براي موسيقي ايراني  نوشته است.


مفتاح – مهدي (١٢٨٨)

در تهران متولد شد. آهنگساز و نوازنده ويولن و قانون بود. پدرش محمود خان مفتاح الملك بود. مفتاح در گروه سازهاي ملي ايران ساز مي زد. استادش ابوالحسن صبا ( ويولن) بود. از شاگردان او مي توان سيمين آقا رضي و مليحه سعيدي را نام برد. او همچنين در اركستر راديو نيز ساز مي زد ( علينقي وزيري رهبر آن اركستر بود). وي چندين آهنگ روي صفحه ضبط كرده است. همچنين كتابهاي بسياري در تئوري موسيقي، ساختار قانون و متد آموزشي براي قانون منتشر كرده است. او آهنگهاي بسياري براي قانون و ويولن ساخته است.


ملاح  - حسين علي (١٣٠٠-١٣٧١)

در تهران متولد شد. ملاح نويسنده، پژوهشگر موسيقي و شاعر بود. همچنين سه تار و ويولن نيز مي نواخت. استادش علينقي وزيري بود. او موسيقي را در مدرسه عالي موسيقي آموخت. ملاح  تكنواز ويولن در راديو بود. او مدرس مدرسه عالي موسيقي، رئيس موسيقي راديو و عضو موسيقي ملي ايران وابسته به كميته بين المللي موسيقي بود. ملاح كتابي در زمينه سازشناسي موسيقي ( سازهاي ايراني و سازهاي جهان) نوشت، در ضمن كتابها و مقالات بسياري در مورد موسيقي ايراني وشعر، توصيفي براي مقاله جامي و توصيفي براي مقاصد الحان ( نوشته عبدالقادر مراغه اي) تصحيح بهجت روح، بيوگرافي موسيقيدانان ايراني، همچنين تأليف و ترجمه چند نمايشنامه و … دارد.


مشكاتيان – پرويز (٢۴/٢/١٣٣۴)

در نيشابور(استان خراسان) به دنيا آمد. مشكاتيان كار هنري خود را در ٦ سالگي با پدرش، مرحوم حسن مشكاتيان آغاز كرد. مرحوم مشكاتيان  تار و سنتور را استادانه مي نواخت و با ويولن  و سه تار  نيز آشنا بود. اساتيد او نورعلي برومند، عبداله دوامي، داريوش صفوت، محمدتقي مسعوديه، سعيد هرمزي، يوسف فروتن، محمد بركشلي و احمد عبادي بودند. پرويزمشكاتيان در كانون حفظ و اشاعه موسيقي ايران تدريس مي كرد. او يكي از اعضاي گروه عارف مي باشد. او سي دي و كاستهاي بسياري با حسين عليزاده (سرپرست گروه عارف و چاووش)، محمد رضا لطفي (سرپرست گروه شيدا)،  محمدرضا شجريان و... ضبط كرده است. همچنين كارهاي او به عنوان يك آهنگساز و پژوهشگر ادامه دارد.


موسوي – محمد (١٢/٢/١٣٢٥)

در اهواز به دنيا آمد. سازش ني است ولي با ساز ويولن نيز آشنايي دارد. موسوي در راديو و گروه گلها و  كانون حفظ و اشاعه موسيقي ايران ساز مي زد. اساتيدش حسن كسائي ( ني)، داريوش صفوت، يوسف فروتن، سعيد هرمزي و محمود كريمي بودند.


علي رضا مشايخي ١٥/١١/١۳١٨

در تهران به دنيا آمد. موسيقي را با ساز ويولن آغاز كرد. اساتيدش عبارت بودند از: لطف اله مفخم پايان (موسيقي ايراني)، حسين ناصحي (آهنگسازي)، افليا پرتو (پيانو)، هانس يلي نك از شاگردان شوئنبرگ و برجسته ترين نظريه پرداز مكتب وين و گوتفريد ميشائيل كونيگ. مشايخي در سال ١۳۳٧ براي ادامه تحصيل به كشور اتريش و شهر وين رفت. سپس در هلند و در شهر اوترخت به تحصيل در زمينه موسيقي الكترونيك پرداخت. در اين دوران بود كه اساس موسيقي تلفيقي، كه يكي از شيوه هاي نگرش او نسبت به موسيقي سنتي است را پايه گذاري كرد. وي اولين آهنگسازي است كه نوگرايي و مدرنيسم را در موسيقي ايران پايه گذاري كرده است. مشايخي با همكاري دانشجويان دانشگاه هاي موسيقي تهران، جهاد دانشگاهي، سوره و هنر و هنرستان هاي موسيقي دختران و پسران، اركستر ايراني موسيقي نو را راه اندازي كرده كه هم اكنون آثار وي را اجرا مي كند.


حميد متبسم ٢۴/٥/١٣٣٧

در مشهد و در خانواده اي اهل موسيقي به دنيا آمد. اساتيدش عبارت بودند از: علي متبسم، حبيب اله صالحي، زيداله طلوعي، هوشنگ ظريف، حسين عليزاده، محمد رضا لطفي. فعاليت هاي وي تدريس و فعاليت در كانون چاووش، نوازندگي در گروه عارف، تشكيل گروهاي چکاوک و دستان (پس از مهاجرت به آلمان)، تاسيس انجمن تار و سه تار، برپايي سمينار سالانه تار و سه تار از سال هزار و سيصد و هفتاد و سه (هزار و نهصد و نود و چهار)، و شركت در ضبط آثار بيشماري از آهنگسازان معاصر موسيقي ايران بوده است. از آثار منتشر شده وي آهنگسازي براي گروه سازهاي ملي، بامداد، بوي نوروز، نواي دريا، ساز نو آواز نو، سه نوازي دستان، دو نوازي دستان، حنايي و شوريده، برنده عنوان شوک موسيقي از مجله موسيقي لوموند و جايزه بهترين موسيقي سال دو هزار و سه از وزارت فرهنگ فرانسه است. و آثاري كه در دست انتشار دارد: آلبوم گل بهشت (با صداي پريسا)، دلباخته (با صداي شهرام ناظري)، ماه عروس (با صداي صديق تعريف) دوازده نغمه (نت و سي دي) ضرب تار (دو نوازي).

آدرس وب سايت حميد متبسم:

www.dastanensemble.com

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 10:38  توسط هانی  | 

خلاصه ای از زندگی نامه چند استاد

فراهاني – آقا علي اكبر ( ١٢۴٢ )

در عهد قاجار در تهران متولد شد. نام پدرش شاه ولي بود.آقا علي اكبر سرسلسله خاندان موسيقيدانان و مرد نخست موسيقي ايراني در دو قرن اخير بطوريكه از مدارك پيداست بود. وي تار مي نواخت و رديف موسيقي تدريس مي كرد. پسرانش ميرزاعبداله ، ميرزا حسينقلي و ميرزا حسن ( او در جواني فوت كرد)  نيز از بزرگان موسيقي ايران بودند. كنت دو گوبينو (فرانسوي ) مي گويد: او بزرگترين نوازنده در ايران است و يك نوازنده جهاني است. برادر زاده اش (آقاغلامحسين)، بهترين شاگردش بود. تار او قلندر نام داشت كه بيست و چهار پرده داشت. شاگردان او عبداله علي المك، مسعود ميرزا، حسن خان، ميرزا حيدر علي سرهنگ، علي اكبر بازيگ، سلطان خانم، كوكب خانم  و پسرانش بودند.

فراهاني – آقا غلامحسين

در عهد قاجار زندگي مي كرد. وي برادر زاده آقا علي اكبر فراهاني بود. غلامحسين نوازنده تار بود و رديف موسيقي تدريس مي كرد. نواختن تار و رديف و موسيقي را نزد عمويش، آقا اكبر فراهاني فرا گرفت. شاگردانش ميرزاعبداله و ميرزاحسينقلي ( بعد از ازدواج ايشان با مادر آنها) بودند. از ديگر شاگردان او مي توان نعمت اتابكي، يوسف صفايي، محمد مستوفي و مليحه را نام برد. شيوه او در تار نوازي  بسيار تكنيكي مي باشد.

 

فراهاني ميرزاعبداله

در تهران متولد شد، پسر كوچك آقاعلي اكبر فراهاني بود و تار و سه تار مينواخت، اما در سه تار مشهورتر بود و رديف موسيقي نيز تدريس ميكرد. اساتيدش، پدرش ( آقاعلي اكبر)، برادرش ( ميرزا حسن)، پسر عمويش ( آقاغلامحسين) و سيد احمد بودند. شاگردان او: ابوالحسن صبا، ايراني مجرد، حسين خليفه ( مهمترين شاگرد او) مهدي صلحي، اسماعيل قهرماني، ممحد مستوفي، باقر و مهدي دبيري و علينقي وزيري (كه نتهاي رديف را نوشت و رديف موسيقي را نزد ميرزاعبداله فراگرفت) بودند. فرزندانش (مولود، ملوك، جواد عبادي و احمد عبادي) رديف را نزد ميرزا عبداله فراگرفتند. ميرزا عبداله مكتب خانه اي داشت كه در آن به شاگردانش تار و سه تار درس مي داد. رديف او مهمترين مرجع براي موسيقي ايراني است كه مي شود گفت فراگيرترين رديف نزد موسيقي دانان ايران است. ميرزاعبداله صفحاتي نيز ضبط كرده است. اسماعيل قهرماني رديف را نزد ميرزا عبداله فراگرفت و آن را روي ريل و كاست ضبط كرد، نور علي برومند نيز آن را نزد قهرماني فرا گرفت آن را روي ريل و كاست ضبط كرد، همچنين ژان دورينگ فرانسوي نت هاي رديف را مكتوب كرد. امروزه رديف ميرزاعبداله در دانشگاه هاي موسيقي ايران تدريس مي شود. حسين عليزاده آن را روي CD و كاست در سال هفتاد و يك ضبط و داريوش طلايي نيز اين رديف را روي كاست ضبط كرده و آن را در همين سال به صورت مكتوب در آورده است.

 

فراهاني – ميرزاحسينقلي  

در تهران متولد شد. وي پسرآقاعلي اكبرفراهاني بود و تار مي نواخت و رديف موسيقي تدريس مي كرد. تار او بيست و دو پرده و پنج سيم داشت. آقا حسينقلي به همراه سرورالملك، نايب اسدالله و باقرلبو ( تنبك) به پاريس رفته و اقدام به ضبط صفحه كرد. اساتيدش، برادرش ميرزاعبداله و عمويش آقاغلامحسين فراهاني بودند. شاگردانش ارفع ملوك گيلاني، ميرزاغلامرضا شيرازي، باصرالدوله، درويش خان، علينقي وزيري، علي محمد فخم بهزادي، محسن ميرزاظلي، مرتضي ني داوود، آقا رضاخان، يحيي حاتمي، ذوالفقاري (استاد ني داوود)، خازن الدوله، شهاب دفتري، محمدعلي خان مستوفي، شهزاده رخشاني و بنان ملك بودند. فرزندانش (محمد حسن، اكبر و عبدالحسين) موسيقي را ادامه ندادند.

فروتن – يوسف

در تهران متولد شد. سه تار، تار و پيانو مي نواخت، ولي در اصل نوازنده سه تار بود. اساتيد ش ميرزاعبداله و ميرزاحسينقلي بودند. وي يكي از اعضاي كانون حفظ و اشاعه موسيقي ايراني در راديو و تلويزيون بود. فروتن رديف موسيقي را با سه تار روي كاست ضبط كرده است. از شاگردان او مي توان حسين عليزاده و داريوش طلايي و پرويز مشكاتيان را نام برد.

Hormoz Farhat, Click to Farhat's Article

فرهت – هرمز

در تهران متولد شده و نوازنده ويولن است. او آهنگسازي را در سال ١٣١٨ در آمريكا فراگرفت. فرهت در سال ١٣٣۴-١٣٣۷ در دانشگاه موسيقي كاليفرنيا تحصيل مي كرد و داراي درجه دكترا (PHD) در زمينه موسيقي است. در سال ١٣۴۷ جايزه آهنگسازي فورد (Ford) را دريافت كرد. استادش در ايران واهه چينگوزيان (ويولن ) بود. فرهت مدتي رييس دپارتمان موسيقي دانشگاه كاليفرنيا نيز بود.

فخرالديني – فرهاد

در استان آذربايجان به دنيا آمد. فخرالديني در كنسرواتوار موسيقي تهران تحصيل كرده و نوازنده ويولن و ويولا  است. همچنين مدرس موسيقي دانشگاه آزاد و رهبر اركستر ملي ايران است. وي يكي از بهترين آهنگسازهاي موسيقي ايراني و همينطور موسيقي فيلم است. استادانش احمد مهاجر، ابوالحسن صبا، علي تجويدي (ويولن و رديف موسيقي ايراني)، مليك اصلانيان ( تئوري  و هارموني)، مهدي بركشلي ( تجزيه و تحليل موسيقي ايراني) بودند. او در گذشته با حسين دهلوي، احمد پژمان و مصطفي كمال پور تراب در زمينه آهنگسازي همكاري مي كرد. او در سال ١٣۴٣ وارد راديو شد ودر اركستر راديو ويولن و ويولا مي نواخت. فخرالديني با روح الله خالقي، جواد معروفي، مرتضي حنانه و فريدون ناصري نيز در زمينه آهنگسازي همكاري مي كرد. همچنين او در سال ١٣۵٢ رهبر اركستر موسيقي راديو و تلويزيون بود. او كتابهاي بسياري نوشته است و در زمينه آهنگسازي فيلم نيز فعاليت بسياري دارد.

فرهنگ فر – ناصر

در شهرري (دراستان تهران) به دنيا آمد. فرهنگ فر تنبك مي نواخت. استادانش محمد تركمن، حسين تهراني، محمد اسماعيلي، نورعلي برومند وعبدالله دوامي بودند. او با كانون حفظ و اشاعه موسيقي ايراني در سال ١٣۴٩ همكاري مي كرد و با علي اصغر بهاري ، لطف الله مجد و … در سال ١٣۵٠ كنسرت هايي اجرا مي كرد. همچنين با حسين عليزاده، محمد رضا لطفي، محمد رضا شجريان، پرويز مشكاتيان، داريوش طلايي و  در فستيوال هنر ( جشن هنر شيراز) در سال ١٣۵١ همكاري مي كرد. ناصر فرهنگ فر كنسرتهاي بسياري با محمد رضا لطفي، پرويز مشكاتيان و حسين عليزاده اجرا و كاستهاي بسياري با ايشان ضبط كرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 10:35  توسط هانی  | 

مطالب قدیمی‌تر